X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

,Dear Lord

Be good to me

The sea is so wide

 "!And my boat is so small   " Irish Fisherman's Prayer 


خداوند عزیز،

با من مهربان باش!

دریا چنان گسترده است و

قایق من چنین کوچک!      " از دعاهای ماهیگیران ایرلندی "




- گزیده ای از کتاب "دلگرمی ها" - گردآوری جین لو، مایکل ال. مِین

[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ 07:59 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر ]

آدم نمای امیدوار یه ساعت پیش داره آرزوی مرگ می کنه!

[ چهارشنبه 1 آذر 1396 ] [ 23:31 ] [ آدم نما ]

[ 1 نظر ]

 1ـ حدود یک سال پیش من و دخترخاله تصمیم گفتیم شغلی رو شروع کنیم که خب سرمایه ی نسبتا زیادی می خواست. اما ما می خواستیم هرطور که هست این کار رو انجام بدیم چون این رویامون بود. مخصوصا برای من مثل دروازه ای بود روبه شادی. کار رو با همون سرمایه ی کم شروع کردیم اما سرمایه ی من خیلی کمتر از دخترخاله بود با این حال دخترخاله گفت این موضوع مهمی نیست و مهم اینه که توی این کار باهاش همکاری کنم. مدتی که گذشت فهمیدم هیچ راهی برای زیادتر کردن سرمایه م وجود نداره مگه این که یه شغل دوم هم کنار این شغل داشته باشم حتی اگه حقوق کمی داشته باشه بهتر از اینه که همینطور دست رو دست بذارم. دنبال کار می گشتم و شغل مناسبی پیدا نکردم تا این که به تازگی خاله مریم شروع کرده به آموزش دادن شغلش به من. خاله جان می گه دنبال کسی می گرده تا شغلش رو یاد بگیره و یه جورایی بشه معاونش تا خیالش راحت تر باشه. فعلا تا وقتی کاملا همه چی رو یاد بگیرم از حقوق خبری نیست اما باز همین هم بهتر از اینه که بیکار توی خونه بشینم. تمام این موضوعات همزمان شد با شروع وسواس فکری و بعد هم افسردگی و این مثلی که می گن مث خر تو گل گیر کردم دقییییقا وصف حال من بود. اما با این حال تمام تلاشمو کردم تا خودمو بکشم بالا. روزای زیادی بود که دلم نمی خواست حتی اسم شغلم رو بشنوم و حتی گاهی احساس می کردم از شغلی که یه روز رویام بوده حالم بهم می خوره! اما با این حال شروع کردم به جون کندن برا زندگی کردن. و واقعا هم جون کندم.

اما الآن که دارم اینا رو می نویسم دلم خیلی از اون کسایی گرفته که یه روز با قاطعیت بهم گفتن تو این راه بهم کمک می کنن اما راحت منو کنار گذاشتن. حتی از دختر خاله ناراحتم که کارها رو داره تنهایی پیش می بره. مهم ترین اتفاق تو این شغل داره میافته و اون حتی بهم نگفته و من دارم از بقیه می شنوم! کسی که یه روز بهم می گفت: « تو حتی اگه سرمایه هم نداشته باشی فقط کنارم بمون و بهم ایده بده، فقط بمون و راهنماییم کن. » الآن منو کاملا گذاشته کنار. خداروشکر آدمی نیست که اهل حروم خوردن باشه و مطمینم حتی به یه ریال از سرمایه م چشم نداره اما از این رفتارا دلم گرفته. بالاخره، وقتی که زمانش برسه و سرمایه م به اندازه ی کافی رشد کنه سرمایه م رو بیرون می کشم و به تنهایی این شغل رو شروع می کنم، حتی اگه مجبور باشم از صفر شروع کنم!



2ـ این جایی که کار می کنم البته بهتر بگم دارم پیش خاله جون کارو یاد می گیرم دوتا کارمند هستن که مدام می خندن. خنده شون هم معمولی نیست ها بلند قهقهه می زنن. سر هر چیز مسخره و بی مزه ای شروع می کنن به خندیدن. یعنی از وقتی می شینن پشت میز تا وقتی دارن خداحافظی می کنن که برن صدای خنده شون بلنده.

اوایل از خنده هاشون کلافه می شدم و حتی می شه گفت حرصم می گرفت تااین که یه روز خاله جون گفت: من واقعا کِیف می کنم وقتی اینااینطوری از ته دل می خندن!

یهو فهمیدم چقدر دیدگاه من با دیدگاه خاله جون تفاوت داره. با خودم گفتم خب شاد بودنش چه ایرادی داره؟ مگه بده کسی بتونه از صبح تا شب از ته دل بخنده؟ مگه بده صدای خنده بپیچه تو محل کارت؟!

از اون روز به بعد من هم از خنده هاشون ذوق می کنم. صدای خنده هاشون برای منم جذاب و شاده!



3ـ چطوره از این به بعد پست هامو شماره بندی کنم؟ اینطوری دیگه مجبور نیستم یه عالم وقت بذارم برای پیدا کردن عنوان مناسب!

پس از شماره ی یک شروع می کنیم!



4 ـ خدایا! دوستت دارم و آمین برای همان چیزهایی که خوب می دانی!

[ چهارشنبه 1 آذر 1396 ] [ 21:07 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

1- تو کوچه میرفتم که یه پسر بچه ی حدودا نه ساله متلک گفت بهم! :| واقعا؟! واقعا می شه باور کرد؟!

بچه ها آدم به دنیا میان ولی آدم موندنشون به شما بستگی داره!
لطفا آدم پرورش بدین!
بچه ای که صبح تا شبش با بازی کردن تو کوچه می گذره توسط همون آدم های تو کوچه هم تربیت می شه.

2- امروز صبح تا شب جون کندم! البته یه کم اغراق کردم ولی خیلی خسته شدم! ( آدم نمای همیشه خسته!  ) تازه صبح باید ساعت پنج و نیم بیدار باشم!

3- خطاب به مخاطب خاصی که هیچ وقت اینجا رو نمی خونه:
تو اگه واقعا عاشق بودی به این زودی همه چی رو رها نمی کردی بری!
اگه واقعا عاشق بودی عشقتو ثابت می کردی!
مثلا رفتی که دلم بسوزه؟! آره دلم گرفت از رفتنت، خیلی هم گرفت!
خودم بهت گفتم بری، هزار بار دیگه هم میومدی می گفتم بری اما نمی دونم چرا از رفتنت دلگیر شدم؟! انگار دلخوش بودم به بودنت! دلخوش بودم به این که یه نفر هست که هوامو داره و اونقدر دوستم داره که برام هرکاری می کنه!

4- دارم جون می کنم برا خوب بودن حالم، قرصامو سروقت می خورم و دیگه یادم نمی ره بخورمشون. اما یه کم سخته تنهایی تلاش کردن... خدا کمکمون کنه! آمین! 

[ سه‌شنبه 30 آبان 1396 ] [ 00:10 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

تنهایی بدجور راه نفسمو بسته! عرضه ش رو هم ندارم یکی رو تور کنم! : |

[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 22:41 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

حداقل کاری که می تونیم برای هموطنای زلزله زدمون انجام بدیم اینه که براشون دعا کنیم!


خدای مهربونم!  کشورم و مردم عزیزم رو به دست های مهربان و پناه امن تو می سپارم!

[ سه‌شنبه 23 آبان 1396 ] [ 01:39 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

من قرارم با زندگی، با خدا، شادی بوده. حالا این که توی این شرایط هستم و حالم داره از دنیایی که آدما ساختن بهم می خوره دلیل نمی شه که دنبال شادی هام نرم.

هنوز سرقولم هستم. تا وقتی هم که قرصا رو بخورم افسردگی هام خیلی کمترن. دو  سه روزه که قرصا رو می خورم و به وضوح افسردگی ها کمتر شدن. ( فکر کنم توی نوشته هام پیدا باشه.) ولی درمورد بهتر یا بدتر شدن استرس هام هنوز نمی تونم نظری بدم.

یه عالم حرف داشتم بزنم ولی الآن هیچی یادم نیست. اگه چیزی یادم اومد باز میام مینویسم.


[ یکشنبه 21 آبان 1396 ] [ 00:01 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

امشب دومین شبیه که از قرص خبری نیست. دیشب اونقدر عصبی بودم که قرص هام رو نخوردم. امشب هم ماجرا تقریبا همونه به علاوه ی این که من امشب رو خونه ی خاله جون می گذزونم و اگه بخوام قرصامو بخورم مجبورم برم تو اتاق کناری و همین باعث می شه بقیه که تو اتاق خوابیدن بیدار بشن.

قرص نخوردن خوبه! اما من مجبورم قرصای مزخرفمو بخورم چون دیگه تحمل این نگرانی ها رو ندارم. قرصایی که دکتر برای اضطراب هام تجویز می کنه افسردگی میارن و همین که دو سه شب قرصا رو نمی خورم افسردگی ها برمیگردن. افسردگی هارو بهتر از اضطراب ها تحمل می کنم و حتی می خوام به دکترم بگم قرصای ضد افسردگی رو قطع کنه چون عوارض جانبیش خیلی اذیتم می کنه! به خاطر همین عوارض جانبیش چندشبی قرصای افسردگی رو نخوردم و الآن نمودار شادیم داره با کله سقوط می کنه!

دکترم می گفت قرصا تاثیر چندانی نداشته و یه سری قرص جدید نوشت. این چهارمین باریه که داروهام رو تغییر می ده و طبق معمول هم هیچ کدوم نتیجه ی قابل رو انتظار رو ندارن. کم کم دارم از درمان ناامید می شم. حتی دیروز دلم می خواست تو روی دکتر داد بزنم که هیچی نمی فهمه و اگه نتونه درمانم کنه حتما همه چی رو تموم می کنم. :|

قبلا با خودم می گفتم اگه قرصا بتونه برام یه زندگی راحت بسازه حاضرم تا آخرعمرم قرص بخورم اما الآن فقط دلم می خواد تموم قرصا رو بریزم دور و تمام نگرانی ها و افسردگی هام هم تموم بشن.

حالم بهم خورد اونقدر که این جا از قرصا نوشتم. دلم می خواد این قسمت از زندگیمو بذارم کنارم و برم سراغ قسمتای شاد و جذابش! دلم تجربه های شاد و جدید هیجان آور می خواد!


خیلی وقته که این جا دعا نکردم:

خدای مهربانم!  توانایی لذت بردن از زیبایی های  بی شمارت و نعمت سلامت را به همه ی ما عطا کن! آمین!

[ سه‌شنبه 16 آبان 1396 ] [ 01:18 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

- امروز نوبت دکتر داشتم و از اون روزایی بود که حالم از هرچی قرص بود بهم می خورد! با این وجود با خودم جنگید و پاشدم رفتم دکتر و با این که با دکترم حرف زدم حتی همین الآنم دلم می خواد همه قرصامو بریزم دور.
امشب از این قرصای مزخرف خبری نیست. صرفا جهت خالی شدن دل لوس من!


- این جایی که میرم دکتر چندتا دکتر دیگه هم مطب دارن. مطب روانپزشکی که من می رم پیشش و یه دکتر قلب و عروق کنار همه دیگه س و سالن انتظار یکیه. چند تا خانم که برای قلبشون مراجعه کرده بودن مطب کناری، ردیف جلو من نشسته بودن. یکیشون برا اون یکی تعریف می کرد که برای دردر قلبش چندجا رفته و بهش گفتن قلبش سالمه و این دردا عصبیه. اشتباهی نوبت گرفته بود؛ باید نوبت می گرفت برا مطب کناری!


- عمو جان از کربلا اومدن و من هوس اون روزایی رو کردم که خاله هام می رفتن کربلا و با یه عالم سوغاتی قشنگ برمی گشتن. مث بچه ها دلم سوغاتی می خواد.

[ یکشنبه 14 آبان 1396 ] [ 23:24 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

خدایا واقعا جواب تلاش هام این بود؟!
خدایا! حتی موقعی که بیشتر از هروقت دیگه دلم می خواست بمیرم قوی بودم و پیگیر درمانم شدم تا برسم به امروز؟! به امروز که با بغض تو خیابون راه برم و بهت بگم: این بار دیگه واقعا دلم می خواد بمیرم؟!!!
به این که نهارمو با بغض بخورم و مجبور باشم بیش از همیشه همه چی رو بریزم تو خودم؟!
به این که حتی یه نفر نباشه که بتونم باهاش حرف بزنم؟!
واقعا باید به اینجا می رسیدم؟!
این شوخیه یا جدی؟!
امتحانته یا سرنوشتمه؟!
می شه مهربون تر باشی؟!

[ سه‌شنبه 9 آبان 1396 ] [ 15:43 ] [ آدم نما ]

[ 1 نظر ]

.: تعداد کل صفحات (137) :. 1 2 3 4 5 ... 14 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه