X
تبلیغات
رایتل

" پست ثابت

چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 07:59

,Dear Lord

Be good to me

The sea is so wide

 "!And my boat is so small   " Irish Fisherman's Prayer 


خداوند عزیز،

با من مهربان باش!

دریا چنان گسترده است و

قایق من چنین کوچک!      " از دعاهای ماهیگیران ایرلندی "




- گزیده ای از کتاب "دلگرمی ها" - گردآوری جین لو، مایکل ال. مِین

چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت 22:51
وبلاگ تعطیل شه؟!

" باغ انار

چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت 16:43

چی بگم؟! می شه گفت؟!

آقاجون رفت!

می شه بعد از آقا جون بازم از طبیعت لذت ببرم؟! چون این آقاجون بود که باعث صمیمیت من با طبیعت شد!

حالا هر موقع هر جا درختای کاجی ببینم که شاخه هاشون از سنگینی خم شده یاد آقا جون میافتم!

هر موقع پرچمی ببینم که تو باد تکون می خوره یاد آقا جون میافتم!

هرموقع درخت انار و انگور و توت و سیب و آلو ببینم، هرموقع درخت بادوم و بوته ی هندونه ببینم، هرموقع باغ پسته ببینم یاد آقاجون میافتم!

هرموقع صدای سنگا رو زیر پام بشنوم،

هرموقع یهو باد و بارون بیاد،

هرموقع هوا سرد باشه و برف بیاد!

هرموقع بوی علف خیس بزنه زیر دماغم!

هرموقع یکی بگه بابابزرگ، آقا جون، پدربزرگ!

هرموقع کسی رو ببینم که کت طوسی تیره پوشیده

یا قد بلندی داشته باشه

وقتی یکی رو ببینم با شال سبز، کلاه کوجیک سبز!

هرموقع یکی داستان و حکایت بگه

هرموقع کسی برام کتاب بخونه

هروقت برم امامزاده، مشهد، شیراز 

هرموقع رو زمینای خاکی راه برم

هرموقع اسممو رو کاغذ بنویسم، یا بگم، یا کسی صدام کنه دلم برات تنگ می شه!

با خیلی چیزای دیگه! خیلی موقعیتای دیگه دلم برات تنگ می شه!

آقا جون با تموم اینا برام خاطره ساخته!

هرموقع نفس بکشم،

قدم از قدم که برمی دارم،

هر بار که می خوابم

هر بار که بیدار می شم دلم تنگ می شه!

خیلی زیاد دلم تنگ می شه!

خیلی بیشتر از خیلی!

خیلی بیشتر از زیاد!



" :/

سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 03:47

چند هفته ست دوباره قرصامو نمی خورم، نه این که نخوام ولی عوارض قرصا اذیتم می کنه! دکترم هم ظاهرا خیلی بی اهمیته به همه چی! هزاااااار بار بهش گفتم من نمی تونم شبا آروم بخوابم کابوس می بینم، اونم نه درحد معمول خیلی زیاد و خیلی وحشتناک اما انگار اصلا گوش نمی داد تا این که این دفعه آخری که رفتم پیشش وقتی برای هزار و یکیمین بار گفتم نمی تونم خوب بخوابم گفت: ( عهههه! یعنی کابوس می بینی؟! پس من باید داروهاتو تغییر بدم! ) یعنی انگار تازه حالا فهمیده بود باید گوش بده!

بعدم اصلا هیچ کمکی نمی کنه بهم، هیچ اطلاعات دقیقی بهم نمی ده، مبهم حرف می زنه. هر بار هم سوالایی می پرسه که یک میلیون بار پرسیده: شده بی دلیل احساس غم کنی؟! شده بی دلیل احساس شاد بودن و پر انرژی بودن داشته باشی؟! زود عصبی می شی؟! و یه عالم سوال تکراری دیگه!

یعنی واقعا دلم می خواد از دستش سرمو بکوبم تو دیوار!

باید دکترمو عوض کنم!

یکی از عوارض ترک قرصا افسردگیه! نتیجه ش می شه چی؟! مثلا یکی از هزاران نتایجش این که اونقدر ذهنم تو گذشته ها کنکاش می کنه تا بتونه یه موضوع غمناک برا حسرت خوردن و زار زدن گیر بیاره و نذاره مث آدم بکپم! 


"نعره!

یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 19:50
من می ترسیدم، می گویند وسواس فکری دارم و ترس هایم هم جزیی از این وسواس است. اما من واقعا می ترسیدم، ترسی کشنده از این که ترس هایم را به زبان بیاورم و ناگهان اتفاق بیافتند؛ بنابراین همه را تلنبار کردم در خودم، در دلم، در مغزم؛ حتی یک کلمه هم حرف نزدم و بعد، در یک نیمه شب زمستانی، احساس کردم چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم! در ذهنم خودم را می بینم که کنار جاده ای که به مکان مورد علاقه ام می رسید دهانم را باز می کنم و فریاد می زنم، یک فریاد کر کننده ی از ته دل و بعد همینطور که نفس کم می آورم و تن صدایم پایین می آید بدنم به خاکستر تبدیل می شود و در هوا محو می شوم!
گمان می کنم این آرزوی من و تصور من از دردهایم باشد.
احساس می کنم دردها فقط مشتی خاکستر از من باقی گذاشته اند و ضمیر ناخودآگاهم خیلی خوب این را فهمیده باشد. ضمیر ناخودآگاهم خلاصی از درد و رنج را در قالب یک تصور برای من نمایش می دهد.
گمان می کنم حتی ضمیر ناخودآگاهم هم دلش می خواهد بمیرد!
ضمیر ناخودآگاه یک مشت خاکستر بودن به چه دردی می خورد خب؟!
من اما هنوز زنده ام و هنوز فریاد نزده ام!
روی صندلی قهوه ای میز نهارخوری نشسته ام و کیلومترها با آن جاده فاصله دارم.
و این که چرا فریاد نمی زنم، چرا همه چیز را ادامه می دهم، نمی دانم!

" هیچ کس برای هیچ کس

یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 01:44
کسی نباشه که وقتی نباشی بفهمه نبودی!

" =)))))

جمعه 13 بهمن 1396 ساعت 01:32
خدایا! برف خیلی خوشحالم کرد! ممنون! :) عاسقتم، بسیار!

" ؟!

شنبه 30 دی 1396 ساعت 04:40

میگه: ازت متنفرم!

می گم: می دونم.

دوباره می گه: دارم می گم ازت متنفرم!

باز بهش می گم: می دونم.

می گه: شوخی نمی کنم. واقعا ازت متنفرم!

دوباره می گم: می دونم.





پ ن: این حس، این دریافت تنفر از سوی اطرافیان چیز جدیدی نیست برا من! بهش عادت کردم؛

ولی خب به این معنا نیست که درد نداره!

" سکوت

سه‌شنبه 26 دی 1396 ساعت 00:10

امشب، شب خوبی نبود، کلا این چند هفته روزای خوبی نیستن!

حتما خیلی خوندین این طرف و اون طرف جمله هایی مث: " دلم یک کمای طولانی می خواد! " یا " دلم یه کمای عمیق می خواد! "

بیشتر شبیه کلیشه شده انقدر که این جمله ها رو خوندیم اما حس این روزای من دقیقا همینه! دلم می خواد محو شم، لال شم، می خوام کم کم از زندگی کمرنگ شم، می خوام فرو برم تو دنیای خودم، می خوام برم یه جایی بیرون از زندگی، زندگی کنم!

دلم می خواد برم یه جای دور زندگی کنم و هیچی از گذشته م یادم نیاد! دلم می خواد یه مدت نباشم! دلم می خواد دیگه حتی یه کلمه هم با هیچ کس، هیچ کس حرف نزنم!

یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 04:18
می گم یه وقت فکر نکنین تلگرامو رفع فیلتر کردین ما خوشحال شدیم بقیه چیزا یادمون رفته!!!
( تعداد کل: 34 )
   1       2       3       4    >>