X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

,Dear Lord

Be good to me

The sea is so wide

 "!And my boat is so small   " Irish Fisherman's Prayer 


خداوند عزیز،

با من مهربان باش!

دریا چنان گسترده است و

قایق من چنین کوچک!      " از دعاهای ماهیگیران ایرلندی "




- گزیده ای از کتاب "دلگرمی ها" - گردآوری جین لو، مایکل ال. مِین

[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ 07:59 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر ]

غمی که اینجاست اونقدر سنگینه که می شه امشب مرد!

دلم یه سکوت طولانی می خواد. یه سکوت ابدی می خوام.

خسته م از بودن

[ پنج‌شنبه 13 مهر 1396 ] [ 20:23 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

به دکترم نگفتم که هنوزم این فکر خودکشیه که آرومم می کنه چون دلم نمی خواست دوباره حرف از بستری شدن بزنه یا این که یه عالم قرص بده یا باز مشکوک بشه به انواع و اقسام بیماری های روحی و یه عالم سوال عجیب غریب و تکراری بپرسه. فقط بهش گفتم دلم می خواد شاد زندگی کنم و دیگه به خودکشی فکر نکنم. بهش گفتم می خوام مث بقیه شاد و عادی زندگی کنم و راستش دروغ هم نگفتم. همیشه دوس داشتم برای زندگی کردن یه عالم انگیزه داشته باشم.
فقط وقتی فکر می کنم این روانشناس ها و روانپزشک ها می خوان با انواع روش ها مجبورم کنن که خودکشی نکنم و فقط زندگی کنم می ترسم از زندگی. احساس می کنم دارن مجبورم می کنن که با هر سختی که شده زندگی کنم و این برای من ترسناکه، چون دیگه نمی خوام چیزی رو تحمل کنم. وقتی فکر می کنم اختیار زندگیمو دارم و هر وقت که بخوام می تونم تمومش کنم آروم می شم.

هنوز به کسی نگفتم تشخیص دکتر چی بوده. فقط خیلی مختصر و مبهم برای "میم" گفتم. اگه خود "میم" درموردش نمی پرسید منم چیزی نمی گفتم. وقتی که جواب "میم" رو می دادم با این که خیلی مبهم جواب دادم اما طوری سر تکون می داد که انگار از قبل همه چی رو می دونه. بعد که فکر کردم فهمیدم خیلی وقته "میم" مشکلم رو می دونه و حتی قبل از این که خودم بفهمم اون فهمیده بود و حتی دیشب متوجه شدم تو تمام این مدت خیلی تخصصی برخورد می کرده. اما نمی دونم چرادر این مورد هیچی بهم نمی گفته.
" میم " دختر فوق العاده باهوش و زیرکیه و اینجور مسایل رو زود متوجه می شه اما مواقعی مثل این، وقتی می فهمم مدت هاست همه چی رو می دونسته و هیچی نمی گفته احساس احمق بودن می کنم!  


این یکی دو هفته انگار چطور حرف زدن و چطور نوشتن رو دارم فراموش می کنم!  احساس می کنم خیلی آشفته می نویسم. معذرت می خوام اگه این چندوقت بد می نویسم!

[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 21:07 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

امروز همونطور که به روانپزشکم قول دادم یه جلسه باهاش داشتم. خوشبختانه تشخیصش اون چیزی نبود که من ازش می ترسیدم. گفت وسواس فکری داری، اون هم شدید! گفت درمان می شه. فقط ممکنه شش ماه تا یک سال طول بکشه! 


خدایا میلیون ها بار سپاس بخاطر همون چیزهایی که می دونی!


- یه عالم اتفاق افتاده که می تونم ازشون بنویسم ولی فعلا حال نوشتن ندارم. پس باشه برای فردا یا روزهای بعد.

[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 00:51 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

دلم به شدت نوشتن و حرف زدن با یه نفر می خواد. یعنی حتی اگه تا صبح هم حرف بزنم دلم آروم نمی شه. اگه فکر می کنین این پستای پشت سر هم حوصله تون رو سر می بره این پست رو نخونین.


آقا جون خیلی وقته که رو تخت خوابیده و نمیتونه درست حرکت کنه. از وقتی هم که از بیمارستان مرخص شده هم بهونه گیر شده هم این که حرکتش مشکل تر شده. یادمه به دکترم گفتم: « اگه آقاجون بمیره من داغون می شم اما دلم می خواد آقاجون بمیره! »

راستش واقعا دلم نمی خواد آقاجون بمیره. آقاجون برای من بیش از یه پدربزرگه. من بهترین و قشنگ ترین خاطرات رو با آقاجون دارم. خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و نقش مهمی توی تربیتم داره.  اما این که می بینم آقاجون اینطوری اذیت می شه،  وقتی می بینم خاله بخاطر آقاجون گریه می کنه. وقتی چیزهایی رو می بینم که این جا نمی تونم بگم فقط احساس می کنم دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم. اونقدر که گاهی فکر می کنم رفتن آقاجون می تونه بهتر باشه!

دلم می خواد برم یه جای دور و اون جا تصادف کنم و حافظه م رو از دست بدم و هیچ وقت هم حافظه م رو به دست نیارم. جایی که نه کسی منو پیدا کنه نه من بتونم گذشته ی خودمو پیدا کنم.

چند سال پیش، آرزوی فراموشی می کردم و بعدتر، وقتی اونقدر حالم خوب شده بود که می خواستم برای زندگی تلاش کنم با خودم گفتم اگه این بار دوباره به جایی برسم که آرزوی فراموشی داشته باشم یعنی خیلی داغون شدم.

و الآن آرزوی فراموشی دارم و خیلی وقته که احساس می کنم اونقدر توی خودم فرو ریختم که دیگه خودم نیستم.

از قرص خوردن متنفرم ولی گاهی فکر می کنم اگه این قرصا بتونن این حجم فشار عصبی و نگرانی رو از بین ببرن دلم می خواد فقط به همین قرص ها پناه ببرم.

اما هنو زنرفتم نسخه م رو بگیرم. از طرفی هم بخاطر قولی که به دکترم دادم مجبورم سه شنبه دوباره یه جلسه باهاش داشته باشم و خوب می دونم اگه بفهمه قرصام رو نخوردم و حتی نرفتم نسخه م رو بگیرم عصبانی می شه.

از این روند سینوسی روحم خسته شدم. از این که یه مدت افسرده و غمگینم و یه مدت شاد و سرحال. از این که هیچ وقت نتونستم اهدافم رو عملی کنم. از این که تو تمام این سال ها همیشه درجا زدم و حتی می شه گفت پس رفت کردم.

به دنیا نگاه می کنم و با دیدن زیبایی هاش خوشحال می شم و میتونم ازش لذت ببرم.اما گاهی با خودم فکر می کنم که واقعا اینا منو خوشحال می کنه یا فقط دارم به شادی تظاهر می کنم؟

خدا هیچ کس رو تنها نمی ذاره اما گاهی تنهایی خیلی شدید می شه.مث الآن! دقیقا همین الآن!


دلم می خواد برای یه بارم که شده کاری رو که شروع کردم تموم کنم. دلم می خواد حداقل این بار جلسات درمان رو کامل کنم تا بتونم به قولم برای شاد بودن عمل کنم!

[ شنبه 8 مهر 1396 ] [ 01:51 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

یهو فهمیدم آهنگ "عروسک قشنگ من" می تونه آهنگ خیلی غمگینی باشه! 

[ جمعه 7 مهر 1396 ] [ 19:32 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

تصمیم جدی داشتم برای رفتن. رمز تلفن همراهم رو غیرفعال کردم. حساب های کاربری، رمزهای عبور و.. رو که فکر می کردم بعد از مرگم دیگران بهش نیاز داشته باشند رو یادداشت کردم. وسایل رو آماده کردم، بهونه های لازم برای تنها ماندن تو خونه رو آوردم. آماده شدم، از اون هایی که باید خداحافظی کردم و بعد بیشتر از همیشه به مرگ نزدیک بودم که نفهمیدم چی شد که بعد از چند دقیقه همه چیز تغییر کرد... زنده موندم.

حالم از خودم بهمم خورد که هنوز زنده بودم پس چندتایی از قرص ها رو برای تنبیه خودم خوردم و بقیه  رو هم ریختم توی پاکت و گذاشتم توی کیفم، حدودا پنجاه تا قرص. یه بسته تیغ گذاشتم توی کیف آرایشم و همه چبز رو آماده کردم تا اگه دوباره تصممیم به رفتن داشتم زمانی برای پشیمونی به خودم ندم. نوبت دکتر برای ساعت شش و نیم بود و با خودم گفتم با دکترم حرف می زنم اگه اوضاع بهتر نشد برمی گردم و همین امروز کارو تموم می کنم. تو سالن انتظار بودم که اون چندتا قرصی که خورده بودم داشت اثر می کرد و اونقدر کلافه م کرده بود که دلم می خواست جیغ بکشم، معده م کمی درد می کرد و احساس می کردم نفخ کرده، چشمام سنگین شده بود و به زحمت بیدار بودم. دلم می خواست سر خانومی که روبروم نشسته بود رو قطع کنم و بذارم روی سینه ش. نمونه ی کامل یه آدم قضاوت گر بود. اما مث یه آدم امیدوار به همه لبخند زدم و با همه مهربون بودم. با آدمای دیگه ای که تو سالن انتظار بودن حرف زدم ( کاری که معمولا انجام نمی دم. ) و حتی نوبتم رو با یه خانوم پیری که انگار نمی تونست خیلی منتظر بمونه عوض کردم!

 نوبتم که شد خدا خدا می کردم دکتر نفهمه قرص خوردم چون احساس می کردم چشمام از حالت طبیعی خارج شدن و حتی فکر می کردم به شدت قرمزن.

نمی خواستم دکتر بفهمه تا همین یه ساعت پیش داشتم زندگیم رو تموم می کردم اما از زیر زبونم کشید. یه سری سوال هم پرسید که خدا رو شکر اون سوالای تکراری ای نبود که هربار می پرسید چون واقعا از دادن جوابای تکراری خسته شدم. اتفاقی دیدم که توی پرونده نوشته مشکوک به ؟  نتونستم بخونم چی نوشته. احساس می کردم نمی تونم خیلی خوب کلمات رو کنار هم بچینم و منظورم رو برسونم. تا اون جایی که یادمه برای جواب دادن به یه سوال ساده بعد از این که یه عالم گفتم نمی دونم و یه عالم هم فکر کردم تونستم جواب بدم. می فهیدم که به شفافیت قبل حرف نمی زنم اما با خودم گفتم: خب به درک! اصن مگه مهمه که نتونم خوب حرف بزنم؟! اصن دلم میخواد چرت و پرت بگم. و اینطوری بود که تا آخر هی تند تند حرف زدم و هی از این شاخه به اون شاخه پریدم. بعد هم فکر میکنین دکتر بهم چی گفت؟ گفت: « می خوای یه مدت از خونه دور باشی؟ می خوای بستری بشی؟ » خلاصه که من مخالفت کردم. یه کم دلیل آورد اما بهش اطمینان دادم که لازم نیست نگران خودکشی کردن من باشه. بعد هم گفت که نامه ی بستری رو می نویسه اما فعلا صبر میکنه به شرط این که هفته ی بعد دوباره برم و یه عالم هم ازم قول گرفت که حتما حتما هفته ی بعد برم پیشش. فک کنم می خواست مطمین باشه زنده م. یه چندتایی هم قرص نوشت که هنوز حال و حوصله ش رو نداشتم برم بگیرم و فکر کنم تا هفته ی بعد هم حتی قرصارو نگیرم. فک کنم آخرش یکی باید مجبورم کنه! فقط "میم " صبح که خواب بودم اومد گفت بده نسخه ت رو برم قرصاتو بگیرم. منم هم خوابم میومد هم ترسیدم اگه صحبت قرص و دکتر و... بشه بپرسه دکتر چی گفت و من مجبور شم ماجرای بستری رو بهش بگم برا همین فقط بهش گفتم گرفتن قرصا رو بذا برا بعد. اونم گفت باشه و از خونه رفت بیرون.

ولی چیزی که فهمیدم این بود که همیشه فکر می کردم رفتنم می تونه روی خیلی ها تاثیر بذاره اما وقتی می خواستم همه چی رو تموم کنم و برم کاملا متوجه شدم که اصلا اینطور نیست. کسایی که فکر می کردم بخاطر من هرکاری می کنن حتی یه ذره هم براشون مهم نبود که زنده می مونم یا می میرم. وقتی که داشتم می رفتم خونه تا همه چیز رو تموم کنم فهمیدم دلم برای هیچ چیز و هیچ کس جز خانواده م تنگ نمی شه. اما حتی با خانواده م هم درست خداحافظی نکردم. فهمیدم دنیا برام خیلی بی معنی تر از چیزیه که فکر می کردم و وقتی به آدم ها نگاه می کرم می فهمیدم که تا چه انازه بیهوده زندگی می کنن. حتی دلم نمی خواست با دنیا خداحافظی کنم. همیشه فکر م یکردم قبل از خودکشی با خیلی چیزها خداحافظی کنم مثلا با درخت های توی حیاط یا با پرنده هامون و ... اما وقتی توی خیابون قدم می زدم و وقتی از کنار اون پارکی رد می شدم که پر از درختای قشنگ بود حتی بهشون نگاه نمی کردم. توی خونه حتی به پرنده هامون که تو قفس بودن هم نگاه نکردم. حتی از درخت انار توی حیاط که همیشه بیش از بقیه ی گیاه ها و درختای تو حیاط عاشقش بودم هم خداحافظی نکردم. بعدا وقتی به این ها فکر می کردم احساس کردم انگار که من هفته ها یا شاید ماه ها بود با همه ی دنیا خداحافظی کرده بودم. اما الآن بیش از همیشه احساس تنهایی می کنم. حالا که فهمیدم بودن یا نبودنم روی کسی تاثیری نمی ذاره!

 

پ ن: هرطور که دوست دارین قضاوت کنین، مهم نیست!

[ پنج‌شنبه 6 مهر 1396 ] [ 02:56 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

آدم ها معمولا دوست دارن آخرین حرفی که می زنن یه حرف خاص و پرمعنا باشه.
اما وقتی می خوای یه زندگی بی معنا رو پایان بدی چرا باید با یه حرف پرمعنا تمومش کنی؟!

این پایان زندگی منه! 

[ سه‌شنبه 4 مهر 1396 ] [ 16:02 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

١- تو این چند روزی که ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد. آقاجون حالش بد شد و بردنش بیمارستان، حالش اصلا خوب نبود. ترسیده بودم از این که نکنه دیگه نداشته باشمش! وقتی داشتن می بردنش تو آمبولانس حالم بد شد، یه حمله ی عصبی.
از چند سال پیش که تو مدرسه حالم بد شد تا اون روز هیچوقت دیگه هیچ حمله ای نبود. خداروشکر آقا جون حالش خوب شد و چند روز پیش اومد خونه.
دیروز خونه ی آقاجون بودیم، تو آشپزخونه بودم. نفهمیدم چی شد که یهو خاله جون از تو پذیرایی داد زد: " نگین حالت خوبه؟! "
بعد که جواب دادم و خیالش راحت شد گفت آخه یه صدایی اومد فکر کردم باز حالت بد شده. گفتم: خیالت راحت، خوبم. بقیه اینجان تنها نیستم.
اینو که گفتم یهو از خودم بدم اومد، از این که همیشه بقیه باید نگران حالم باشن و بخاطر من اذیت بشن.


٢- قبلا این جا گفته بودم موضوعی رو درمورد خودم فهمیدم که باعث شد بترسم از این که شاید حالم هیچ وقت خوب نشه.
امروز صبح اون موضوع برام روشن تر شد و از همون صبح تا حالا از شدت استرس تپش قلب دارم. حالا نکته ی جالب اینجاست که یه فیلم روانشناسی باعث شد دنبال این موضوع برم و هرچی بیشتر درموردش خوندم و تحقیق کردم ترسم بیشتر شد.
البته من کارشناس نیستم و نمی تونم درمورد این موضوع هیچ نظری بدم اما خب فکرمو بدجوری درگیر کرده! امیدوارم اشتباه کرده باشم! خدای خوب من یه کاری کن که تشخیصم اشتباه باشه!

٣- موارد مثبت:
الف- آقاجون حالش خیلی بهتر شده. تو شهر خودمون براش یه خونه اجاره کردیم تا بهمون نزدیک باشه.

ب- بیش از دو هفته بود که نمی تونستم خوب بخوابم، دیروز تا حالا خیلی بهترم!

خدایا بخاطر تمام قشنگی ها متشکرم!


پ ن: احساس می کنم این بار خیلی آشفته نوشتم اما خب زیاد حالم خوب نیست و کلمات انگار درست به ذهنم نمیاد. معذرت!

[ دوشنبه 3 مهر 1396 ] [ 23:57 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

عید بزرگ غدیر مبارک! : )

امیدوارم بهترین ها رو تجربه کنید!

 


ادامه مطلب

[ شنبه 18 شهریور 1396 ] [ 08:23 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

.: تعداد کل صفحات (128) :. 1 2 3 4 5 ... 13 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه