" خواب!

شنبه 12 تیر 1395 ساعت 09:48
گفت اگه بخوام حرف بزنم تا خود صبح طول می کشه!
همینطوری که داشتم آجرای رو پشت بوم رو جا به جا می کردم تا یه جای خوب برای نشستن درست کنم گفتم: مهم نیس. من تا خود صبح گوش میدم. من گوش شنوا دارم!
گفت: اما من زبون گویا ندارم. اگَرم داشته باشم که خوابم می گیره! وسط حرفام یهو خوابم می بره؛ درست همون وقتی که به جای حساس داستان می رسم...!
بعد یه آهی کشید و گفت: هممون زود خوابمون می بره، اگه نه الآن اوضاع زندگی و مملکتمون این نبود!
راستش منم خوابم گرفته بود، اما نگفتم. از صبح داشتم درس می خوندم...
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.