X
تبلیغات
رایتل

" دلمان تنگ شده! ( اندر محاسن متولدین اوایل دهه ی هفتاد! :) )

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 12:11
حقیقتی که هیچ گاه در دسته بندی های متولدین دهه های مختلف اعمال نمی شود، دسته بندی بچه های متولد اوایل دهه ی هفتاد به عنوان یک نسل جداست. دهه هفتادی هایی که درفضایی بسیار شبیه به متولدین دهه ی شصت زیستند، با همان بازی ها، با همان سبک زندگی، با همان سادگی و با همان رویاها! دهه هفتادی هایی که نه کاملا دهه هفتادی اند، نه کاملا دهه شصتی! ما متولدین اوایل دهه ی هفتاد حتی کتاب های فارسی مان هم شبیه کتاب های فارسی دهه ی شصت بود که فقط چند تغییر جزیی در طراحی داشت. ما هم همان داستان تصمیم کبری را خواندیم و هر شب خط به خط دهقان فداکار را مشق کردیم. گاهی برای جریمه ده بار از روی داستان پتروس فداکار نوشتیم و فکر کردیم یعنی پتروس چقدر شجاع بود و دردل به او آفرین گفتیم! با خانواده ی آقای هاشمی به کازرون سفر کردیم و حتی بعضی هامان هنوز بوی بخاری نفتی های آن زمان را به یاد داریم و شب ها تا صبح زیر کرسی و روی پشت بام خوابیده ایم! گمان می کنم برای ما بزرگ شدن سخت تر بود، چون ما تغییر را به چشم خود می دیدیم و همینطور تخریب رویاهامان را به دست پلی استیشن ها و مدرنیته ای که ما ایرانی ها بلد نبودیم و نیستیم ازش نفع ببریم! این تغییر و انتقال دردناک از آن دوران سخت ولی جادویی و شگفت انگیز به این دوران آسان ولی زمخت!
یادم می آید وقتی را که در حیاط خانه ی روستایی مادربزرگم می دویدم و بازی می کردم و چشمم خورد به جرثقیل ها و ماشین های بزرگ شهرداری که بافت سنتی خانه ها را از بین می برد تا به جایشان جاده ی بزرگ تر و شیک تر بسازند! جاده ی بزرگ تر و شیک تری که من دوستش نداشتم! یادم می آید به حیاط نگاهی انداختم، بغض کردم و با خود گفتم: روزی می رسد که دلم برای این روزها و این صفا تنگ شود.
من با تمام کودکی ام تغییر و حمله ی وجهه ی سیاه مدرنیته به دلخوشی هامان را می دیدم؛ این روزها را می دیدم و با این دیدن ها رشد کردم! و چه دیدن و فهمیدن عذاب آوری بود!
من با تمام آن اسباب بازی های ساده و حتی گاهی مسخره ی بچه های دهه ی شصت خاطره دارم! از دوچرخه هایی که با نوارهای شبرنگی تزیین می شد و قمقمه ی آب روی دوچرخه که یک آپشن محسوب می شد! :)
لی لی بازی کردن ها توی حیاط خانه ی مادربزرگ و جشن انار چینی در باغ پدربزرگ!
برف ها و کولاک های سخت آن زمان و یخبندان ها و تابستان های خنک را خوب به یاد دارم!
هیچ چیز مثل حالا نبود. هوا گرم نبود، زمستان ها واقعا و حتما برف می آمد، پاییز و بهار باران، و تابستان ها هرچقد گرم نسیم خنک دائمی ای می وزید!
هیچ چیز مثل الآن نبود، حتی آدم ها!
ما که خانه ی پدربزرگمان در روستا بود صبح تا شب و شب تا صبح و شنبه تا جمعه و جمعه تاشنبه گل و بوته و درخت و کوه و حیوانات را دیدیم ولی هیچ گاه از دیدنشان خسته نشدیم! هربار که گلی تازه می رویید یا نهالی کوچک سر از خاک برمی آورد همه برای دیدنش ذوق داشتند! با حیوان ها و گل ها و درخت ها حرف می زدیم و کسی فکر نمی کرد دیوانه شده ایم، چون همه می دانستند حیوان ها و گل ها و درخت ها همانقدر خوب می فهمند که ما می فهمیم!
و حالا که خوب نگاه می کنم می بینم این ما هستیم که عوض شده ایم! ما آن آدم های صمیمی دیروز نیستیم! ما زمخت و زشت و ترسناک شده ایم، اگر نه هنوز هم می توان توی بالکن نشست و کنار گلدان های رنگارنگ ترتیب یک مهمانی نان و پنیر و ریحان با دوست و آشنا را داد! دنیا همان دنیاست و خدا همان خدا فقط ما تغییر کرده ایم!
و من تمام این ها را نوشتم تا فقط بگویم بدجور دلم هوایی آن روزها شده! هوایی بوی نفت و گرمای کرسی و صمیمت آن روزها!
فقط خواستم بگویم دلم برای آدم های آن زمان ها خیلی تنگ شده! آدم های صاف و ساده ای که یا مثل خودمان تغییر کرده اند یا مثل مادربزرگم از میان ما رفته اند! دلم خیلی تنگ شده!