X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

1- خدایا! یه کاری کن که هممون باورمون بشه که تو بی نهایت مهربونی! یه کاری کن که مهربونیت رو باور کنیم!


2- خدای مهربونم! امروز دعاهامو شنیدی و برآورده کردی! ازت ممنونم! بی نهایت ممنونم! حتی بخاطر این چیزای به ظاهر کوچیک ازت ممنونم!


3- خدایا! حال پسردایی خوب شه. زندگیش خوب باشه. سرنوشتش خوب باشه! اصن هممون آروم و خوشبخت و خوشحال و سالم باشیم لطفا! مرسی!


4- خدابا! این روزا روزای آسونی نیست برای ما و خودت اینو بهتر از هر کس دیگه ای توی دنیا می دونی، پس لطفا همراهمون باش و بهمون خوشبختی و آرامش و سلامتی بده! آمین!


5- خدایا برای تمام گرسنگان دنیا، برای تمام بیماران، برای تمام موجوداتی که احساس تنهایی می کنند، برای تمام موجوداتی که به کمک نیاز دارند، برای تمام آن هایی که برای دعاهای زیبایشان به یک آمین نیاز دارند، آمین های قشنگ! آمین! :)


6- دوستت دارم! :)



[ دوشنبه 27 دی 1395 ] [ 00:46 ] [ آدم نما ]

[ 1 نظر | چاپ ]

همون حرفایی که ته دلت می مونه و دلت می خواد با خدا پشت یه میز بشینی و چشم تو چشم خدا این حرفا رو بزنی!

از همین حرفا، الآن یه عالمه ش رو اینجا دارم!

[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 04:16 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر | چاپ ]

حقیقتی که هیچ گاه در دسته بندی های متولدین دهه های مختلف اعمال نمی شود، دسته بندی بچه های متولد اوایل دهه ی هفتاد به عنوان یک نسل جداست. دهه هفتادی هایی که درفضایی بسیار شبیه به متولدین دهه ی شصت زیستند، با همان بازی ها، با همان سبک زندگی، با همان سادگی و با همان رویاها! دهه هفتادی هایی که نه کاملا دهه هفتادی اند، نه کاملا دهه شصتی! ما متولدین اوایل دهه ی هفتاد حتی کتاب های فارسی مان هم شبیه کتاب های فارسی دهه ی شصت بود که فقط چند تغییر جزیی در طراحی داشت. ما هم همان داستان تصمیم کبری را خواندیم و هر شب خط به خط دهقان فداکار را مشق کردیم. گاهی برای جریمه ده بار از روی داستان پتروس فداکار نوشتیم و فکر کردیم یعنی پتروس چقدر شجاع بود و دردل به او آفرین گفتیم! با خانواده ی آقای هاشمی به کازرون سفر کردیم و حتی بعضی هامان هنوز بوی بخاری نفتی های آن زمان را به یاد داریم و شب ها تا صبح زیر کرسی و روی پشت بام خوابیده ایم! گمان می کنم برای ما بزرگ شدن سخت تر بود، چون ما تغییر را به چشم خود می دیدیم و همینطور تخریب رویاهامان را به دست پلی استیشن ها و مدرنیته ای که ما ایرانی ها بلد نبودیم و نیستیم ازش نفع ببریم! این تغییر و انتقال دردناک از آن دوران سخت ولی جادویی و شگفت انگیز به این دوران آسان ولی زمخت!
یادم می آید وقتی را که در حیاط خانه ی روستایی مادربزرگم می دویدم و بازی می کردم و چشمم خورد به جرثقیل ها و ماشین های بزرگ شهرداری که بافت سنتی خانه ها را از بین می برد تا به جایشان جاده ی بزرگ تر و شیک تر بسازند! جاده ی بزرگ تر و شیک تری که من دوستش نداشتم! یادم می آید به حیاط نگاهی انداختم، بغض کردم و با خود گفتم: روزی می رسد که دلم برای این روزها و این صفا تنگ شود.
من با تمام کودکی ام تغییر و حمله ی وجهه ی سیاه مدرنیته به دلخوشی هامان را می دیدم؛ این روزها را می دیدم و با این دیدن ها رشد کردم! و چه دیدن و فهمیدن عذاب آوری بود!
من با تمام آن اسباب بازی های ساده و حتی گاهی مسخره ی بچه های دهه ی شصت خاطره دارم! از دوچرخه هایی که با نوارهای شبرنگی تزیین می شد و قمقمه ی آب روی دوچرخه که یک آپشن محسوب می شد! :)
لی لی بازی کردن ها توی حیاط خانه ی مادربزرگ و جشن انار چینی در باغ پدربزرگ!
برف ها و کولاک های سخت آن زمان و یخبندان ها و تابستان های خنک را خوب به یاد دارم!
هیچ چیز مثل حالا نبود. هوا گرم نبود، زمستان ها واقعا و حتما برف می آمد، پاییز و بهار باران، و تابستان ها هرچقد گرم نسیم خنک دائمی ای می وزید!
هیچ چیز مثل الآن نبود، حتی آدم ها!
ما که خانه ی پدربزرگمان در روستا بود صبح تا شب و شب تا صبح و شنبه تا جمعه و جمعه تاشنبه گل و بوته و درخت و کوه و حیوانات را دیدیم ولی هیچ گاه از دیدنشان خسته نشدیم! هربار که گلی تازه می رویید یا نهالی کوچک سر از خاک برمی آورد همه برای دیدنش ذوق داشتند! با حیوان ها و گل ها و درخت ها حرف می زدیم و کسی فکر نمی کرد دیوانه شده ایم، چون همه می دانستند حیوان ها و گل ها و درخت ها همانقدر خوب می فهمند که ما می فهمیم!
و حالا که خوب نگاه می کنم می بینم این ما هستیم که عوض شده ایم! ما آن آدم های صمیمی دیروز نیستیم! ما زمخت و زشت و ترسناک شده ایم، اگر نه هنوز هم می توان توی بالکن نشست و کنار گلدان های رنگارنگ ترتیب یک مهمانی نان و پنیر و ریحان با دوست و آشنا را داد! دنیا همان دنیاست و خدا همان خدا فقط ما تغییر کرده ایم!
و من تمام این ها را نوشتم تا فقط بگویم بدجور دلم هوایی آن روزها شده! هوایی بوی نفت و گرمای کرسی و صمیمت آن روزها!
فقط خواستم بگویم دلم برای آدم های آن زمان ها خیلی تنگ شده! آدم های صاف و ساده ای که یا مثل خودمان تغییر کرده اند یا مثل مادربزرگم از میان ما رفته اند! دلم خیلی تنگ شده!

[ چهارشنبه 15 دی 1395 ] [ 12:11 ] [ آدم نما ]

[ 1 نظر | چاپ ]

می دونم همیشه هوامو داری!
می دونم همیشه کنارمی!
می دونم از مهربون ترین آدم دنیا هم مهربون تری!
می دونم عاشقمی!
می دونم هرکاری می کنی که من خوشحال باشم!
فقط کاش می تونستم صداتو بشنوم خدا جون!
صدات رو که بهم می گی: نگران نباش همه چی عالیه!

[ پنج‌شنبه 9 دی 1395 ] [ 00:37 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر | چاپ ]

درست می گفتم!

فراموش کردنت آنقدرها هم سخت نبود!

فراموش شدی!





- خدایا مرسی که هستی، هرلحظه و هرجا!

دوستت دارم! :)

[ چهارشنبه 8 دی 1395 ] [ 00:05 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر | چاپ ]

به آقای دکتر میگه: برنامه ی خوابش افتضاحه، نمی خوابه! ( منو می گه! )

بهش می گم: من که این چند هفته همش خوابم!



اومدم خونه می بینم دکتره برام دیازپام نوشته! :|

بهش می گم: دیازپام برا چی داده؟!

می گه: برا این که بخوابی دیگه!!!

بهش می گم: من که این چند هفته همش خوابم!



هر پنج دقیقه یه بار تکرار می کنه که یادت نره قبل خواب قرصتو بخوری!

می گم: من که این جند هفته همش خوابم!

می گه: قرصاتو بخوری بخوابیا! نبینم پشت گوش بندازی!

لبخند می زنم بهش!



داره میره بخوابه می گه قرصاتو بخور که بتونی بخوابی. بخوریاااااا!!!


:|

[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 02:21 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر | چاپ ]

تو تمام این خاطرات چندسال اخیرم یه وجه اشتراکی وجود داره، و اون اینه که همیشه، هرجا و درهرلحظه ای منتظرت بودم!

حتی وقتی به خاطرات خوشی که تو توشون هیچ سهمی نداری فک میکنم، یهو یادم میاد که اون لحظه من منتظرت بودم! :|


ولی خب فراموشت می کنم، قاعدتا فراموش کردنت نبابد از فراموش کردن آقای "ح" سخت تر باشه!



پ ن: این همون چیزی بود که خودم می خواستم! باید پاش واستم! 

[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 00:26 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر | چاپ ]

1- هی می خوام بنویسم اما هی نمی تونم بنویسم!


2- یلدای قشنگ هم مبارک! :)


3- بالاخره بعد از مدت ها امروز رفتم وقت مشاوره بگیرم که نشد، احتمالا پنحشنبه با دوست جان برم. باشد که روح پریشانمان آرام گیرد. آمین!


4- به برادرجان بسیار مدیونیم! این چند روز که اوضاع و احوال روحمان خوب نبوده بسیار تحملمان کرده!


5- تولد برادر جان یک ماه و سه روز دیگه ست. از الآن دارم فکر می کنم به عنوان هدیه برای آدم متفاوتی مثل جناب برادر باید چی کار کنم که متفاوت باشه؟! :))))


6- خدایا کنارمون بمون لطفا!

مرسی که هستی!

عاشقتم عشقم!

یلداتم مبارک خداجون! :)

می دونم که کنارم می مونی! :)

[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 02:12 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر | چاپ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه