X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)


1ـ شغل جدیدی که درموردش حرف زده بودم تکلیفش نامعلومه و شرایطی پیش اومده که همه چی رو سخت کرده. فعلا چند نفر گفتن برم پیششون برای کار اما نمی دونم باید چی کار کنم مخصوصا این که کسایی که بهم پیشنهاد کار دادن محل کارشون با خونه خیلی فاصله داره و هر بار باید با کلی دردسر برم و بیام. ولی خب نمی خوام همینطوری بیکار تو خونه بشینم و به غم و غصه ها فکر کنم.

 

2ـ دو سه روزه که هرجا می ریم آش می خوریم. یعنی واقعا از آش اشباع شدم! امشب هم رفتیم خونه ی عزیزجون و عمه برامون آش آورد و بعدش تصمیم گرفتن برای شام پیتزا بخوریم. وقتی اومدیم خونه دیدم یه عالمه پشمک تو آشپزخونه س و از اون جایی که من عاشق پشمکم حسابی پشمک خوردم و با توجه به وضیعت معده ی مبارک و این همه پرخوری، معده م الآن شدیدا نفخ کرده و فک کنم الآن معده ی بیچاره م داره به روحم رحمت می فرسته!

 

3ـ قبلا خیلی برای جناب برادر آه و ناله می کردم و اون بنده خدا هم همیشه در نهایت صبوری سعی می کرد آرومم کنه و یه جوری منو خوشحال کنه. بعد از یه مدت متوجه شدم خیلی عادت بدی پیدا کردم که تا یه چیزی می شه و از یه چیزی ناراحت می شم می رم و برای برادر جان آه و ناله می کنم. پس رفتم ازش معذرت خواهی کردم و بهش قول دادم که دیگه هی غر نزنم و از زمین و زمان شکایت نکنم. الآن هم چند ماهی می شه با این که دلم داره می ترکه اما هیچی به هیچ کسی نگفتم و فقط گاه گاهی میام این جا غر می زنم! الآن دیگه جواب « حالت خوبه؟! » ی جناب برادر می شه: « مرسی! » با یه اموجی لبخند کنارش که فکر کنه حالم خوبه و نگران نشه.

با این حال این یکی دو روزه بدجور دلم گرفته بود و می خواستم با یکی حرف بزنم و در واقع برای یکی آه و ناله کنم اما خب بر اساس قولی که داده بودم هیچ کاری نمی تونستم بکنم. نمی خوام از این آدمایی باشم که مدام آه و ناله می کنن و روی اعصاب آدم قدم می زنن.

گاهی بیش از بیست بار لیست مخاطبینم رو بالا و پایین می کنم و حتی یه نفر هم توی لیستم نیست که بتونم باهاش حرف بزنم. طبق معمول هم با یه مکث کوچیک از روی اسم جناب برادر رد می شم و به خودم نهیب می زنم که: از این خواهرای لوس نق نقو نباش!

 خوبه که باز این جا هست که بیام آه و ناله کنم.

پ ن: گاهی فکر می کنم اینقدری که من برای برادر جان ارزش قائلم و دوستش دارم اون بهم اهمیت نمی ده و این باعث می شه حسی پیدا کنم مث وقتی که غرورت شکسته می شه.

البته من به برادر جان بسیار مدیونم.

 

4ـ من دوستای زیادی ندارم و همون تعداد اندکی رو هم که دارم زیاد نمی بینمشون. نه این که خودم ازشون دوری کنم! بیشتر شبیه اینه که موقعیتی برای قرارهای دوستانه جور نمی شه. راحله که یه مدت شاغل بود و الآن هم درگیر یه رابطه ی عاشقانه ست که به شکست نزدیکه و بخاطر همین حال و حوصله ی هیچ کس رو نداره. مریم و مهدیه و حدیث هم ازدواج کردن و اصلا نمی تونم بفهمم چرا ازدواج آدما رو از دوستاشون دور می کنه؟! و راستش الآن شدیدا به یه دوست خوب نیاز دارم. یه دوستی که امروز میومد دستمو می گرفت و ازم می خواست تا بریم توی باغ آقاجون قدم بزنیم و خوراکی بخوریم و حرف بزنیم. یه دوستی که فردا صبح زنگ می زد و مجبورم می کرد که با همدیگه بریم یه جایی که حالمونو خوب کنه. یه جایی مث کوه، سینما، استخر! آخ که چقدر دلم برای استخر لک زده و آخ که چقدر دلم یه دوست خوب پایه ی تفریح و کله شقی می خواد!

 

5ـ فکر می کنم این پست دیگه خیلی طولانی شد و برای امشب کافی باشه پس:

خدایا! متشکرم بخاطر تمام زیبایی هایی که به زندگیم دادی! لطفا همراهمون باش و همون جیزی رو برامون رقم بزن که توی رویاهای شیرینمون بهش فکر می کنیم؛ هرچقدر دور و هرچقدر غیرممکن!

[ شنبه 19 فروردین 1396 ] [ 04:48 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه