X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

امشب ناراحتم. و یه دلیل خوب برای ناراحتیم دارم.

از خودم ناراحتم! از این که تا این حد ضعیفم.

فهمیدم برخلاف انتظارم، اثرات تفاقات گذشته همچنان دنبالمه و من همچنان همون آدم مزخرفیم که چند سال پیش بودم.

فهمیدم اونی که سد راهمه فقط خودمم، فقط خودم!

[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 22:25 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

خاک بر سرتون که هر سایتی رو تو این مملکت باز کردم شما عقده ای ها فیلترش کردین!

خاک بر سرتون با این عقاید مزخرفتون!


پ ن: برا دانلود کردن فیلمی که اصلا، یعنی واقعا اصلا از نظر اخلاقی و... هیچ مشکلی نداره چند ساعت تو اینترنت معطل بودم. آخرش هم مجبور شدم با یه کیفیت افتضاخ فیلم رو دان کنم! :|

[ شنبه 28 مرداد 1396 ] [ 02:57 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر ]

1ـ یه پست طولانی نوشتم درمورد این موضوع خنده دار که حتی یه سرویس بهداشتی هم می تونه برای آدم خاطره انگیز بشه و این اصلا عجیب نیست. اما خب تصمیم گرفتم هیچ وقت توی وبلاگ نذارمش. اما درهرحال فقط می خواستم بگم دیشب همین موضوع باعث شد کمی شاد باشم. هرچند کوتاه و گذرا و هرچند این شادی چند ثانیه ای بیشتر نبود اما فکر می کنم شادی بود.

 

2ـ فیلم ها! آخ که فیلم ها با ما چه ها که نمی کنند! دیشب بخاطر یه سریال کره ای چنان حس خوبی بهم دست داده بود که یه لبخند بزرگ روی لب هام بود و داشتم فیلم رو تماشا می کردم؛ اونقدر که احساس می کردم توی این دو سال اخیر هیچ وقت لبخندم اینقدر از ته دل نبوده. همینطور که داشتم لبخند می زدم به خدا گفتم: خدایا! می خوام این لبخند رو توی همه ی زندگیم داشته باشم!

این لبخند رو برای همه ی آدما، برای همه آرزو می کنم! : )

فیلم ها گاهی می تونن خیلی قدرتمند باشن. گاهی همونقدر که یه کتاب میتونه تاثیرگذار باشه فیلم هم می تونه.لطفا بیشتر فیلم ببینید! فیلم های خوب!

 

3ـ یادمه اون اوایل که یه عالم شاد و شنگول تر از الآن بودم و قرار بود قرص بخوروم تا کاملا یه شاد و شنگول واقعی باشم بابت خوردن قرصا کمی معذب شده بودم که " میم " بهم گفت: « این چیزی نیست که بخاطرش ناراحت و معذب باشی. این مثل یه سرماخوردگی می مونه که براش آنتی بیوتیک و قرص سرماخوردگی می خوری تا خوب بشی. پس لازم نیست بخاطرش خجالت زده باشی. » یادمه این حرفش آرومم کرده بود. ولی الآن می فهمم درمان واقعی خیلی از مشکلات روحی نه قرص و داروئه نه مشاوره و این جور چیزا. الآن کاملا فهمیدم که عشق می تونه خیلی مشکلات رو حل کنه. همشون رو نه اما خیلی هاشون رو. البته اگه عشق درستی باشه. چیزی که الآن خیلی کم پیدا می شه. با این که همچین عشقی رو هنوز تجربه نکردم اما این حرف رو با جرات می زنم.

 

4ـ به جنابب " میم " پیام دادم که ماه گرفتگی رو دیدی؟! می گه: شما؟! : |

شماره ی منو نداشت واقعا! : |

دیشب به دختر عمه پیام دادم. امروز جواب داده که: سلام. شما؟! : |

بعد چند دقیقه دوباره پیام داده که : اگه نگینی بگو.

همین حدسش هم بخاطر پیش شماره م بود که فهمید منم!

 

پ ن 1: این جناب "میم" با اون " میم " که همیشه ازش حرف می زنم فرق داره. این جناب " میم " قبلا جناب برادر خطاب می شد.

پ ن 2: برخلاف انتظارم حتی یه ذره هم ناراحت نشدم. احساس می کردم باید از این موضوع ناراحت بشم اما فقط هیچ احساس خاصی نداشتم. فقط یه کم برام غیرمنتظره بود.

 

5ـ نمی دونم چرا عنوان پست رو این گذاشتم اما احساس کردم این مناسب ترین عنوانه!


6ـ برای آدم ها! برای دنیا! برای همه ی ما، بهترین ها رو آرزو می کنم!

[ چهارشنبه 18 مرداد 1396 ] [ 12:58 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر ]

1- دیروز بعدظهر از خستگی خوابم برد.یه خواب وحشتناک دیدم. توی خواب از شدت ترس و ناراحتی شروع کردم به دعا کردن، یعنی بیشتر شبیه التماس کردن بود. می گفتم: خدایا! به خودت قسم اگه مشکلم حل شه (مشکلی که تو خواب برام پیش اومده بود. ) قول میدم که همه ی تلاشمو بکنم که شاد زندگی کنم. اینو که گفتم یهو از خواب پریدم. می دونم فقط یه خواب بود اما یه حسی بهم می گه باید سرقولم بمونم. حتی دیشب می خواستم برم سراغ قرصام تا ببینم تعداد قرصام برای راحت شدن از این همه استرس و این سبک زندگی مناسبه یا نه، که یهو یاد قولم افتادم و درعوض یه لبخند بزرگ زدم و رفتم نشستم فیلم جدیدی که دان کرده بودم رو دیدم.

شاد بودن زورکی نمی شه ولی باید تلاش کرد. راستش الآن حتی نمی دونم چطوری باید زندگی کرد، چه برسه به این که شاد زندگی کردنو بلد باشم! خدای مهربون کمکمون کنه! آمین!



2- فکر می کردم دخترعمو می تونه منو درک کنه. فکر کردم بالاخره یکی پیدا شده که مث خودم باشه. اما چند شب پیش که خاطراتش رو تعریف می کرد و از خودش می گفت فهمیدم دخترعمو شخصیتی داره کاملا مخالف شخصیت من و همون آدمیه که من همیشه آرزو دارم باشم. برای خودم ناراحتم و برای دخترعمو خوشحال!


بهش گفتم تو آدم موفق و بزرگی می شی!

گفت فکر نمی کنم اینطور باشه.

گفتم: برخلاف من اراده ی تو از کوه قوی تر و محکم تره، چیزی که من می بینم یه آدم بزرگ و موفقه!

لبخند زد.



3- فکر کنم قلبم خراب شده! توی یه بی احساسی و سردی مفرط نسبت به آقای "ح" و آقای " الف " به سر می برم. خوبیش اینه که دیگه بین این دو نفر مردد نیستم و می تونم منطقی تر از همیشه فکر کنم. اما خب قسمت منفی ماجرا هم اینجاست که این سرد بودن ها دائمی نیست. این که می گم قلبم خراب شده یعنی همین. همیشه یه مدت یه قلب گرم و پرحرارت دارم و بعد از مدتی طوری می شه که حس می کنم قلبم منجمد شده و حتی این سردی توی رفتارم با دوست ها و کسایی که همیشه دوستشون داشتم هم تظاهر پیدا می کنه. و این روند سینوسی همچنان تکرار می شه.

اما خب اگه قرار باشه انتخاب کنم یه قلب سرد و منجمد و بیرحم رو به یه قلب گرم و عاشق و مهربون ترجیح می دم. فقط مساله اینه که قلبم هیچ اهمیتی به انتخاب های من نمی ده!



4- حرف برا گفتن زیاده اما همشون یه مشت آه و ناله س. و منم به خدا قول دادم شادتر زندگی کنم. نمی دونم نگفتن این حرفایی که ته دلم مونده ، نمی دونم حرف نزدن درمورد این غمی که تو وجودم ریشه کرده و کم کم داره ازم یه دیوونه ی واقعی می سازه، نمی دونم حرف نزدن از تمام نگفته ها می تونه کمکی برای شاد زندگی کردن باشه یا نه؟! اما خب ترجیح می دم فعلا بگردم دنبال اتفاقات شاد و کمتر یهونه بگیرم و آه و ناله کنم.

امیدوارم خدای مهربون! هرلحظه و هرجا بهترین همراه و عالی ترین دوستمون باشه... آمین! 

[ شنبه 14 مرداد 1396 ] [ 22:44 ] [ آدم نما ]

[ 3 نظر ]

مادربزرگ هام ناگهانی رفتن؛ خیلی ناگهانی! هنوز توی شک اون روزام!

به قول یه نفر چون مامان بزرگام نبودن رو بلد نبودن هنوزم هستن تو زندگیم!

تو قصه هام، تو شعرام، تو خاطراتم، تو احساساتم، تو نقل قول هام، تو ذهنم، تو ذهنم، تو ذهنم... همین جا درست وسط زندگیم!


مادربزرگ مادریم هشت سال پیش رفت و مادربزرگ پدریم حدود یک سال و نیم پیش!

من مامان بزرگ مادریم رو بیشتر دوست داشتم اما تحمل رفتن اون یکی مامان بزرگم برام سخت تر بود چون قبلا یه درد رو تجربه کرده بود و تحمل یه جدیدش برام وحشتناک بود!


قبلا، چندسال پیش، وقتی عزیزجون هنوز بود من خیلی کتاب و مقاله می خوندم. به خیلی از موضوعات علاقه مند بودم، نجوم، فلسفه، عرفان، تاریخ، تکنولوژی، فیزیک، آخ که خوره ی فیزیک و نجوم بودم. خیلی شعر می خوندم، یه عالم داستان کوتاه خونده بودم اوتقدر که دیگه هرچی داستان می خوندم تکراری بود برام! حتی شعر می گفتم، داستان می نوشتم!


اما عزیزجون که رفت... همه ی دنیام زیر و رو شد! نمی گم فقط این مرگ عزیزجون بود که زندگیمو خراب کرد، قبلش هم یه سری مشکلات دیگه داشتم که بخاطرشون خیلی آسیب دیده بودم اما مرگ عزیزجون مث یه جرقه تو انبار باروت بود! مث یه تلنگر به یه حباب پر از هوا!

یهو بهم گفتن عزیزجون مرده و من دیدم که دنیا چقدر بی معنیه! حس کردم چقدر گول خوردم این همه سال! حس می کردم زنده بودنم، این زندگی، بهشت، جهنم، همه چی یه خواب بی معنیه!


عزیزجون آروم و بی سروصدا رفت. اونقدر که حتی تا چند ساعت بعد از مرگش براش دعا می کردم که حالش خوب شه، که برگرده خونه چون قرار بود فرداش برم دیدنش!

عزیزجون اونقدر آروم رفت که انگار مرگ و زندگی و فلسفه و عرفان و... به بازی گرفته بود! یهو دیگه نبود! خیلی یهویی! خیلی ساده!

و من به همه چی شک کردم! به همه چی! اما الآن که دوباره برگشتم! الآن که می دونم بهشت و جهنمی هست و مرگ فقط مرگ نیست! دیگه نمی تونم مث قبل باشم!

نمی تونم مثل قبل خیلی عمیق درمورد مسایل فکر کنم. نمی تونم فلسفه بخونم، فیزیک بخونم، نجوم بخونم. نمی تونم درمورد معنای زندگی و فلسفه ی مرگ فکر کنم! نمی تونم زیاد کتاب بخونم! چون از همه چی ترسیدم! از همه چی!

قبلا ساعت ها درمورد یه مسئله فکر می کردم الآن اما فکر کردن منو می ترسونه!



میاد یه سری سوال می ذاره جلوم و بهم می گه: عمیقا درموردش فک کن و بعد جواب بده!

من فقط به سوالا نگاه می کنم و یه جواب ساده و کوتاه می دم و تو دلم بهش می گم: من دیگه نمی تونم مث قبل فلسفی و عمیق فکر کنم!


درمورد سیاه چاله ها ازم می پرسن، درمورد تناسخ روح، درمورد عدم وجود زمان و این که صرفا یه توهمه! نگاهشون می کنم و تو دلم به خودم می گم: همین که می دونم خدا و بهشت و جهنم هستن خوبه! بیش از این فکر کردن درمورد امور برام خوب نیس!


گاهی وقتا یه آدم می تونه به اندازه ی یه لشکر ده هزارنفری یهت آسیب بزنه! می تونه بشکندت! می تونه حتی دنیاتو تسخیر کنه و بعد همون دنیا رو هم ازت بگیره! عزیزجون برا من اینطوری بود. رفتنش واقعا منو شکوند. یه مدت بعد مرگش بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده! وقتی که کم کم استرسا شروع می شدن و من نمی تونستم مثل قبل مطالعه کنم و درمورد مسایل فکر کنم. وقتی که فهمیدم دیگه بلد نیستم چطوری زندگی کنم و هنوز هم یادم نیومده قبلا چطور زندگی می کردم!


راستش اصن نمی دونم چی شد که اینا رو نوشتم؟! اما یهو یه نیاز خیلی شدید برای نوشتن حس کردم، نوشتن از آدمی که منم ولی واقعا من نیستم! 

راستش شاید اون روزا هم زیاد خودم نبودم، ولی الآن آدمی شدم که نه خودمم نه بلدم خودم باشم!


کاش یکی بیاد ما رو نجات بده از دست خودمون!

کاش یاد بگیریم چطور پیدا کنیم خودمون رو!

کجا خودمو جا گذاشتم؟!


[ یکشنبه 8 مرداد 1396 ] [ 01:59 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر ]

اون چیزی که می خوام باشم،

و اون چیزی که هستم

ده میلیون سال نوری با هم فاصله دارن! :/ :|

[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ 02:52 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه