X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

مادربزرگ هام ناگهانی رفتن؛ خیلی ناگهانی! هنوز توی شک اون روزام!

به قول یه نفر چون مامان بزرگام نبودن رو بلد نبودن هنوزم هستن تو زندگیم!

تو قصه هام، تو شعرام، تو خاطراتم، تو احساساتم، تو نقل قول هام، تو ذهنم، تو ذهنم، تو ذهنم... همین جا درست وسط زندگیم!


مادربزرگ مادریم هشت سال پیش رفت و مادربزرگ پدریم حدود یک سال و نیم پیش!

من مامان بزرگ مادریم رو بیشتر دوست داشتم اما تحمل رفتن اون یکی مامان بزرگم برام سخت تر بود چون قبلا یه درد رو تجربه کرده بود و تحمل یه جدیدش برام وحشتناک بود!


قبلا، چندسال پیش، وقتی عزیزجون هنوز بود من خیلی کتاب و مقاله می خوندم. به خیلی از موضوعات علاقه مند بودم، نجوم، فلسفه، عرفان، تاریخ، تکنولوژی، فیزیک، آخ که خوره ی فیزیک و نجوم بودم. خیلی شعر می خوندم، یه عالم داستان کوتاه خونده بودم اوتقدر که دیگه هرچی داستان می خوندم تکراری بود برام! حتی شعر می گفتم، داستان می نوشتم!


اما عزیزجون که رفت... همه ی دنیام زیر و رو شد! نمی گم فقط این مرگ عزیزجون بود که زندگیمو خراب کرد، قبلش هم یه سری مشکلات دیگه داشتم که بخاطرشون خیلی آسیب دیده بودم اما مرگ عزیزجون مث یه جرقه تو انبار باروت بود! مث یه تلنگر به یه حباب پر از هوا!

یهو بهم گفتن عزیزجون مرده و من دیدم که دنیا چقدر بی معنیه! حس کردم چقدر گول خوردم این همه سال! حس می کردم زنده بودنم، این زندگی، بهشت، جهنم، همه چی یه خواب بی معنیه!


عزیزجون آروم و بی سروصدا رفت. اونقدر که حتی تا چند ساعت بعد از مرگش براش دعا می کردم که حالش خوب شه، که برگرده خونه چون قرار بود فرداش برم دیدنش!

عزیزجون اونقدر آروم رفت که انگار مرگ و زندگی و فلسفه و عرفان و... به بازی گرفته بود! یهو دیگه نبود! خیلی یهویی! خیلی ساده!

و من به همه چی شک کردم! به همه چی! اما الآن که دوباره برگشتم! الآن که می دونم بهشت و جهنمی هست و مرگ فقط مرگ نیست! دیگه نمی تونم مث قبل باشم!

نمی تونم مثل قبل خیلی عمیق درمورد مسایل فکر کنم. نمی تونم فلسفه بخونم، فیزیک بخونم، نجوم بخونم. نمی تونم درمورد معنای زندگی و فلسفه ی مرگ فکر کنم! نمی تونم زیاد کتاب بخونم! چون از همه چی ترسیدم! از همه چی!

قبلا ساعت ها درمورد یه مسئله فکر می کردم الآن اما فکر کردن منو می ترسونه!



میاد یه سری سوال می ذاره جلوم و بهم می گه: عمیقا درموردش فک کن و بعد جواب بده!

من فقط به سوالا نگاه می کنم و یه جواب ساده و کوتاه می دم و تو دلم بهش می گم: من دیگه نمی تونم مث قبل فلسفی و عمیق فکر کنم!


درمورد سیاه چاله ها ازم می پرسن، درمورد تناسخ روح، درمورد عدم وجود زمان و این که صرفا یه توهمه! نگاهشون می کنم و تو دلم به خودم می گم: همین که می دونم خدا و بهشت و جهنم هستن خوبه! بیش از این فکر کردن درمورد امور برام خوب نیس!


گاهی وقتا یه آدم می تونه به اندازه ی یه لشکر ده هزارنفری یهت آسیب بزنه! می تونه بشکندت! می تونه حتی دنیاتو تسخیر کنه و بعد همون دنیا رو هم ازت بگیره! عزیزجون برا من اینطوری بود. رفتنش واقعا منو شکوند. یه مدت بعد مرگش بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده! وقتی که کم کم استرسا شروع می شدن و من نمی تونستم مثل قبل مطالعه کنم و درمورد مسایل فکر کنم. وقتی که فهمیدم دیگه بلد نیستم چطوری زندگی کنم و هنوز هم یادم نیومده قبلا چطور زندگی می کردم!


راستش اصن نمی دونم چی شد که اینا رو نوشتم؟! اما یهو یه نیاز خیلی شدید برای نوشتن حس کردم، نوشتن از آدمی که منم ولی واقعا من نیستم! 

راستش شاید اون روزا هم زیاد خودم نبودم، ولی الآن آدمی شدم که نه خودمم نه بلدم خودم باشم!


کاش یکی بیاد ما رو نجات بده از دست خودمون!

کاش یاد بگیریم چطور پیدا کنیم خودمون رو!

کجا خودمو جا گذاشتم؟!


[ یکشنبه 8 مرداد 1396 ] [ 01:59 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر | چاپ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه