X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

می دونین چند بار این پست رو نوشتم و پاک کردم؟!

 

1ـ امروز پسردایی یه مهمونی گرفته که من اصلا حوصله ش روندارم اما از اونجایی که همسر پسردایی اصرار کرد که بریم و من هم دلم نمی خواد همچین آدم های نازنینی رو ناراحت کنم مجبورم برم! و دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که باید چی بپوشم؟! که الآن به این نتیجه رسیدم که مگه مهمه لباسم خاص و جدید باشه؟! همین که یه چیز مناسب باشه کافیه.

راستش اصلا دلم نمی خواد به مهمونی ای برم که شلوغ و پر سروصداست و مدام مجبوری بخندی و به همه لبخند بزنی و درضمن آدم های زیادی اونجان که می تونن سوال های زیادی بپرسن!

من چند سالی رو کلا توی این حالت بودم. یعنی دلم نمی خواست برم مهمونی به همین دلایلی که تو خط بالا گفتم اما یه مدت بود که خیلی بهتر شده بودم که مصرف قرصا به جای این که حالمو بهتر کنه باعث شد درعرض یکی دو هفته یه عالم افسرده تر بشم و راستش تمام تلاشم رو هم کردم که بهش غلبه کنم اما این افسردگی بود که بهم غلبه کرد و نذاشت حتی درمانم رو ادامه بدم و باعث شد دوباره از این مهمونیا متنفر بشم و الآن طوری تو زندگیم نفوذ کرده که گاهی واقعا دوستش دارم و با این که تصمیم گرفتم شاد باشم و واقعا افسردگی و تبعاتش داره اذیتم می کنه اما گاهی دلم نمی خواد این افسردگی تموم بشه! می دونم شاید فکر کنین دیوونه شدم اما خب واقعا این حسیه که این چند روز دارمش. تا حالا کسی رو دیدین عاشق شکنجه گرش بشه؟!

به هرحال من همچنان دارم تلاش می کنم که سر قولم برای شاد بودن بمونم و با این که هیچ تمایلی برای قشنگ لباس پوشیدن و رفتن به مهمونی ندارم اما می خوام امروز حداقل تا جایی که می تونم نقش یه آدم شاد رو بازی کنم، شاید تاثیرگذار بود!

 

2ـ دوست مهدیه مرده! می بینین چه کلمه ی بی رحمیه؟!

مردن!

همینقدر سرد و همینقدر بی رحم!

بعد از مرگ عزیزجون من از مرگ بقیه می ترسم... از کاری که مرگ با زندگی می کنه می ترسم! کلا از " از دست دادن "!

دیشب که دختردایی گفت دوستش مرده من فقط دلم می خواست به هیچ چیز فکر نکنم! دلم می خواست به این فکر نکنم که چه بلایی سر خانواده ش اومده. من ناراحت بودم اما نه اونقدر که همیشه از شنیدن خبر مرگ آدم ها ناراحت می شم. فقط احساس می کردم حالم از دنیا بهم می خوره و احساس می کردم قلبم به سردی مرگ شده. برای خانواده ش بیشتر از خودش که مرده دعا کردم. چون خانواده ش قراره از الآن تا وقتی که نفس می کشن با یادآوری جای خالیش هزاران بار بمیرن. راستش فقط دلم می خواست بگم به درک که دنیا این همه آشغاله و زندگیمو بکنم.

 

پ ن: قبلا از ترس هام حرف نمی زدم. چون حتی از صحبت کردن درموردشون هم می ترسیدم. فکر می کنم این که یکی از ترس هام رو این جا بیان کردم خودش یه نوع پیشرفت باشه! : )

 

3ـ چند روز پیش دوتا حقیقت رو درمورد خودم فهمیدم که اولیش آزارم داد و باعث شد با آغوش باز به استقبال غم و افسردگی برم و دومیش هم باعث شد بترسم از این که شاید هیچ وقت کاملا حالم خوب نشه!

الآن نمی تونم اون دو تا حقیقت رو بگم اما امیدوارم این دوتا مساله که الآن دو تا حقیقت و جزء شرایط زندگی منه یه روزی به خاطره تبدیل بشن، به گذشته!

امیدوارم یه روز به خودم بگم من از پس این دوتا براومدم!

 

4ـ پیشنهاد کاری خاله جون رو رد کردم. اون هم فقط بخاطر این که دوست ندارم شغلی داشته باشم که مجبور باشم خیلی با مردم حرف بزنم! ( که البته این هم برمی گرده به مورد یک و سه ) منی که چند سال رویای این شغل رو داشتم به راحتی گفتم حالم از این شغل بهم می خوره و می دونم که احتمالا بعدا پشیمون می شم ( اموجی آدم نمای احمق ) اما خب همچنان حالم از این شغل بهم می خوره! البته امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیافته!

 

پ ن: وقتی داشتم پیشنهاد کاری رو رد می کردم می خندیدم درحالی که خیلی بی دلیل بغض کرده بودم و تو دلم به خودم فحش می دادم.

 

5ـ دیروز تولد خاله جون بود. خاله اما غمگین بود. دلم می خواست بغلش کنم و بهش بگم دلیل ناراحتیت هرچی هم که باشه من همیشه برای شاد بودنت دعا می کنم و کنارت می مونم!

اما چرا این کارو نکردم؟!

چرا فقط براش شعر تولد خوندم؟!

 

6ـ دیروز دفترچه خاطراتی رو پیدا کردم که مربوط به شش تا هشت ماه بعد از مرگ عزیزجون بود! فکر می کردم پر از خاطره های غمگین باشه که یه آدم نمای عصبانی نوشته باشه اما به جز یه خاطره همه ی نوشته ها حرف هایی بودن که یه آدم نمای امیدوار خطاب به یه آدم نمای غمگین و عصبانی نوشته بود تا بتونه یه زندگی عادی و شاد داشته باشه!

یادمه داشتم برای زندگی کردن با چنگ و دندون می جنگیدم.

یادمه به جای این که گریه کنم و خودمو توی خونه حبس کنم به هر دری می زدم که زندگی دوباره عادی باشه!

و یادمه که به جای این که نتیجه ی تلاش هام رو ببینم و به یه زندگی شاد برسم آروم آروم همه چی تغییر کرد و استرس ها شروع شد، نگرانی ها شدت گرفت و رسیدم به اینی که الآن هستم!

امیدوارم این بار تلاش هام نتیجه ی خوبی داشته باشن!

و به یه چیز عجیب رسیدم. توی خاطراتم نوشته بودم که به خدا قول دادم شاد و شکرگزار زندگی کنم! یعنی همین قولی رو که الآن به خدا دادم رو اون روز هم داده بودم اما چرا چیزی درموردش یادم نیست؟!

 

7ـ گاهی حس می کنم هیچ تلاشی برای شادی نمی کنم! گاهی احساس می کنم دارم مث یه ماشین، مث یه ربات فقط کلمه ی شادی رو تکرار می کنم. اما با این وجود احساس می کنم حالم بهتر شده. : )

[ سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ] [ 12:28 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر | چاپ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه