"نعره!

یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 19:50
من می ترسیدم، می گویند وسواس فکری دارم و ترس هایم هم جزیی از این وسواس است. اما من واقعا می ترسیدم، ترسی کشنده از این که ترس هایم را به زبان بیاورم و ناگهان اتفاق بیافتند؛ بنابراین همه را تلنبار کردم در خودم، در دلم، در مغزم؛ حتی یک کلمه هم حرف نزدم و بعد، در یک نیمه شب زمستانی، احساس کردم چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم! در ذهنم خودم را می بینم که کنار جاده ای که به مکان مورد علاقه ام می رسید دهانم را باز می کنم و فریاد می زنم، یک فریاد کر کننده ی از ته دل و بعد همینطور که نفس کم می آورم و تن صدایم پایین می آید بدنم به خاکستر تبدیل می شود و در هوا محو می شوم!
گمان می کنم این آرزوی من و تصور من از دردهایم باشد.
احساس می کنم دردها فقط مشتی خاکستر از من باقی گذاشته اند و ضمیر ناخودآگاهم خیلی خوب این را فهمیده باشد. ضمیر ناخودآگاهم خلاصی از درد و رنج را در قالب یک تصور برای من نمایش می دهد.
گمان می کنم حتی ضمیر ناخودآگاهم هم دلش می خواهد بمیرد!
ضمیر ناخودآگاه یک مشت خاکستر بودن به چه دردی می خورد خب؟!
من اما هنوز زنده ام و هنوز فریاد نزده ام!
روی صندلی قهوه ای میز نهارخوری نشسته ام و کیلومترها با آن جاده فاصله دارم.
و این که چرا فریاد نمی زنم، چرا همه چیز را ادامه می دهم، نمی دانم!