" ما سه نفر

سه‌شنبه 29 خرداد 1397 ساعت 22:01

از من خواسته شده بمیرم، نه فقط یک بار!

یه نفر مگه چقدر می‌تونه سگ‌جون باشه که با وجود این حرفا بازم زنده بمونه؟! لعنت به سگ جونی من!


می‌دونم که درستش اینه که همین الآن کار خودمو تموم کنم اما فقط نمی‌تونم و از این نتونستن خودم حالم می‌خوره!

  

دلم می‌خواد اون منِ زمختِ کرختِ درونم بیاد بیرون و کمکم کنه تا اوضاع رو درست کنم. دلم می‌خواد بیاد بیرون حتی اگه فکر کنید دیوونه شدم چون تنها کسی که تو مرگ آقاجون به دادم رسید همین آدم خیالی درونم بود که نمی‌ذاشت چیزی رو احساس کنم!

یادمه حس می‌کردم بچگی‌هام که تمامش با آقاجون گذشت ازم جدا شده و دیگه مال من نیست! حتی اوایل حس می‌کردم تمام این سال‌ها خاطرات کودکی یکی دیگه رو دزدیده بودم. کی اونموقع حال منو می‌فهمید؟! هیچ خری نبود که بفهمه! این کرختی و بی حسی مطلقی که اون نفر سوم ( منظورم همون من کرخت زخمته ) درونم ایجاد کرد، و پرده ای که روی احساساتم کشید منو نجات داد.

هرچند اوایل جون می‌کندم تا بتونم درست احساس کنم و گریه کنم اما الآن می‌فهمم چقدر بهم کمک کرد.


خب شاید فکر کنین دارم چرت و پرت می‌گم یا دیوونه شدم اما خوشبختانه من هنوز منم، درکم از واقعیت رو از دست ندادم و خوب می‌فهمم!


پ ن: احتمالا این پست بعدا به دلیل حجم بالای چرت و پرتام حذف شه!

" آشفتگی که در رگ‌های من جاریست!

سه‌شنبه 29 خرداد 1397 ساعت 21:48

حالم خوش نیست!

منظورم از نظر روحیه!

و وقتی می‌گم حالم خوش نیست یعنی کاملا مچاله و داغون و له شده م!

حدود نصف یا بیشتر مشکلات روحیمو هیشکی ازش خبر نداره، حتی به دکتر احمقم هم نمی‌گفتم اما دارن اذیتم می‌کنن.

من تو خانواده‌ای بزرگ شدم که همیشه یکی از اعضاش مشکلات روحی داشت و حالا خودمم بهش اضافه شدم و خوب می‌دونم مشکل اون، نقش خیلی مهمه تو مشکلات الآن من داره. فرض کنید یه آدمی که افسردگی داره و از زندگی متنفره یه بچه رو بزرگ کنه!

( بچه های تو کوچه دارن بسکتبال بازی می کنن و الآنه که برم توپشون رو آتیش بزنم از بس که می‌کوبنش زمین و صدا می‌ده! )

نمی‌تونم اینطوری ادامه بدم. حالم از جو خونه‌مون بهم می‌خوره!

هیچ‌وقت حرف طلاق و اختلافای جدی بین مادرپدرم نبوده اما هیچ‌وقت هم آرامش نبوده!

بار اولی که خواستم خودمو بکشم و موفق نشدم خانواده‌م باعثش شدن. البته یه میلیون دلیل داشتم ولی اون کسی که منو از لبه ی صخره‌ هل داد پایین خانواده‌م بودن.

زخمای رو دستامو می‌بینن اما بهش اهمیت نمی‌دن. من این کارا رو نمی‌کنم که اهمیت و توجه اونا رو داشته باشم. من این کارا رو می‌کنم تا بتونم کنترل احساساتم رو داشته باشم.

دارم آشفته می‌نویسم چون حالم خوب نیست و اگه ننویسمشون نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه تا فکر خودکشی رو عملی کنم؟!


یادم نمیاد که هیچ‌وقت از نظر روحی حالم کاملا خوب بوده باشه! همیشه مث سگ جون کندم، همیشه با روحم دست و پنجه نرم کردم تا بتونم عادی ادامه بدم که البته نتونستم.


کابوس‌هام وحشتناک و زیادن، نمیفهمم روزامو چطوری می‌گذرونم؟! انگار که تو یه خلسه دست و پا می‌زنم! امروز حتی نفهمیدم چطور شب شد!


حالم شدیدا ناخوشه و نمی‌دونم دیگه باید چه غلطی بکنم تا جلوی این روح و روان لعنتیمو بگیرم!

" دندون پزشکی، دلتنگی، شیرینی های خوشمزه و سایر موارد

یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 19:09

نیمی از این پست رو حدود یه ساعت و نیم پیش توی مطب دندون پزشکی و نیم دیگه ش رو الآن نوشتم.

___________________

اولین باره که دارم از تو دندون پزشکی پست می ذارم!


خب اول این که:

هوای بیرون به طرز وحشتناکی داغه! داشتم میومدم فکر می کردم که احتمالا ما الآن تو شومینه ی خونه ی خدا زندگی می کنیم!


و دومین نکته ی بزرگ امروز: بی خوابی!

انقدر بی خوابی کشیدم که چشام کاملا قرمزه! دلم می‌خواد همین جا کف سالن انتظار بخوابم!


سومین:

فکر کنم دارم خودمو با فیلم خفه می‌کنم! همین که چشامو می‌ذارم رو هم مغزم شروع می‌کنه به بازسازی داستان فیلمای موردعلاقه م. حتی چند روز پیش تو خواب دوتا از شخصیت های کمیک مورد‌علاقه مو کنار هم تو یه فیلم گذاشتم! :|


چهارم:

این یکی یه خبر خوبه! و اینه که بی اشتهاییم تقریبا خوب شده! دیشب هم تلافی این روزای بی اشتهایی رو درآوردم و یه عالم شیرینی خوردم!


پنجم:

امروز دلم می خواد یهو اون نفر سوم کرخت رخمت درونم بیاد بیرون، دستامو بگیره و کمکم کنه!


ششم:

امروز تو مطب دندون پزشکی، وقتی که دکتر داشت دندونمو درست می کرد یهو یاد آقاجون افتادم، چیزایی که یادم اومد اونقدر واضح و اونقدر ملموس بودن که انگار همین چند ساعت پیش اتفاق افتادن، حتی انگار همون موقع درحال اتفاق افتادن بودن!

هنوزم برام همونقدر ملموس و نزدیکه. طوری که انگار هیچ‌وقت آقاجون نرفته! انگار هنوز تو خونشه و رو تختش خوابیده! انگار هیچی تغییر نکرده!

اما می‌دونین؟! قسمت دردناک ماجرا اونجاست که همونقدر که فکر می‌کنم آقاجون هست و باورم نمی‌شه که رفته، همونقدر دنیام تهی شده! اون‌قدر که هیچ واژه ای برای توصیفش پیدا نمی‌کنم!


هفتم:

خدایا! بودنت همیشه رنگ داده به زندگیم! سپاس برای بودن رنگین کمونیت! 

" بی‌اعتمادی

یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 05:51

فقط دیگه نمی‌تونم به هیچ کدومتون اعتماد کنم...

همین!

" آدم‌‌نما از ترس هایش می گوید!

شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 03:09

من همچنان مث این ده  دوازده روز گذشته گشنمه و اشتهای خوردن هیچی رو ندارم؛ و همون یه ذره چیزی هم که می‌خورم صرفا برای جلوگیری از مردنمه!

و نه تنها کاملا بی اشتهام بلکه خشمگین و ده برابر بیشتر بی حوصله م!

این بی اشتهایی رو قبلا هم تجربه کردم حتی این بی حوصلگی مزخرف و خشم پدر دربیار هم قبلا تجربه کردم اما نه به این شدت.

ولی هیچی اندازه ی این عصبانیت اذیتم نمی کنه! و این عصبانیتا از وقتی شروع شد که اون قرصای کوفتی رو گذاشتم کنار.

انگار که خشمم یه دوره ی مشخص داره برا خودش. مث یه نمودار سینوسی، یه مدت خوبم یهو به اوج عصبانیت می رسم و بعد دوباره خوب می شم. خوبیش اینه که هربار وارد این دوره ی آزاردهنده ی خشم می‌شم شدتش از بار پیش کمتره. و این بار فکر می‌کردم کاملا حالم خوب شده و فقط باید با بی‌حوصلگی هام سر و کله بزنم تا این که تو ماشین فقط بخاطر این که بابا داشت با دهنش آهنگ می زد چنان عصبانی شدم که دلم می خواست محکم بکوبم تو شیشه، اما فقط بیرونو نگاه کردم و خودمو سرگرم می‌کردم و جون می‌کندم که آروم شم. چندثانیه ی آخر اونقدر عصبی شدم که دندونامو بهم فشار می دادم و محکم بند کیفمو چنگ زده بودم تا داد نزنم یا یهو نزنم یه چیزیو بشکنم که خدا رو شکر بالاخره  رسیدیم.


 من از این عصبانیتا می ترسم! واقعا منو می ترسونن! وقتی این حالتا میان سراغم احساس می کنم هرلحظه امکان داره روح و روانم کاملا از هم بپاشه و تبدیل بشم به یه نفر دیگه! اما باز فکر می کنم به این که خب هر بار داره از شدت این عصبانیت کم می شه و این خوبه. اینطوری خودمو دلداری می دم.

یادمه بار اولی که اینطور شدم حدود دو یا سه هفته طول کشید و من بی‌نهایت ترسیده بودم و اصلا نمی‌تونستم جلوی واکنش هام یا بروز خشمم رو بگیرم. احساس می‌کردم کابوس‌هام زنده شدن چون این رفتارا رو ( البته شدیدترش رو)  یکی دو بار تو کابوس‌هام از خودم دیده بودم و یادمه توی کابوسم نمی‌تونستم جلوی رفتارم رو بگیرم و بخاطر همین خیلی اذیت می‌شدم و همه چی برام خیلی ترسناک جلوه می‌کرد.

بار اول که این حس اومد سراغم حس می کردم الآنه که تبدیل به یه شخصیت خشن مث شخصیت تو خوابم بشم و تا همیشه همینطور بمونم.


حالا اگه بخوام روی مثبت ماجرا رو ببینم اینه که این بار حداقل مث دفعه های پیش از مهربونیم نسبت به بقیه چیزی کم نشده. فقط نسبت به حرف زدن با جناب میم خیلی بی میل شدم که اونم نتیجه ی زحمات بی دریغ نفر سومه، یعنی همون " منِ کرختِ زخمتِ درونم " که تو پستای قبلی درموردش گفتم! که از همین جا ازش تشکر می کنم! :)

و دومین نکته ی مثبت هم که اون بالا گفتم اینه که هربار داره از شدت این عصبانیتا کمتر و کمتر می شه و امیدوارم دفعه ی بعدی براش وجود نداشته باشه!


توکلت علی اللّه! :)

" چرت نوشته های شبانه!

جمعه 25 خرداد 1397 ساعت 04:07

1:

من در این برهه از زمان اونقدر تنهام که وقتی می گن " او"  یاد هیشکی نمیافتم!



2:

حالا حتی دیگه نمی تونم به دخترعموم بگم دلتنگ ( از رفتارای آدما ) نباشه!

چرا؟!

چون دیگه نمی تونم با آدما ارتباط برقرار کنم! :|


امضا: آدم نمای دچار فلج رابطه.



3:

حدود ده روزه که تقریبا هیچی نمی خورم!

چرا؟!

چون کاملا بی اشتهام! بی اشتها تر از تیر چراغ‌برق سر کوچه!


( چه ربطی به تیر چراغ‌برق داره؟!

نمی دونم! به نظر خیلی بی اشتها میاد! )



4:

تا حالا خیلی از رویاهام رو کنار گذاشتم!

چرا؟!

نمی دونم! فکر کنم آدم‌نمای دیوونه ی درونم بهم غالب شده!

حالا اینا‌رو گفتم که بگم این روزا اصلا بعید نیست همین بلا رو سر این یکی رویام هم بیارم! :(



5:

عید فطرتون مبارک و قشنگ! :)



6:

خدایا! خیلی دوستت دارم!

" این جاده به کجا می رود؟!

چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت 06:12

1:

این روزا به خیلی چیزا فکر می کنم؛ گاهی به زندگی، گاهی به مرگ!

روزایی رو داشتم که هرچقدر هم سخت اما به زندگی فکر کردم. الآن اما مرگ همیشه یکی از گزینه هام برای انتخابه!

نه این که برای زندگیم شکرگزار نباشم! اتفاقا در روز چند بار برای زندگیم و نعمت هایی که دارم خدا رو شکر می کنم. الآن هم برای زندگی کردن تلاش می کنم و بهش امید دارم اما مرگ؟!

مرگ چیزیه که نمی تونم بهش فکر نکنم! به عنوان یه نقشه ی جایگزین برای وقتی که همه ی نقشه هات شکست می خورن! به قول دوستان انگلیسی زبانمون: " پلن بی " !

مرگ "پلن بی" منه!



2:

 گفتم دوستان انگلیسی زبان یاد یه چیزی افتادم! داشتم نسخه ی اصل iron man (2008) رو می دیدم. چقدر این فیلم ضدایرانیه!!! یعنی کاملا ایرانی و عرب و تروریست رو یه نفر معرفی می کنه! چقدر همه چی تو دنیا ضد ماست!

بعد یاد فیلم کاپیتان آمریکا افتادم. فکر کنم اسم درستش این بود: " کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان " . یه جایی از فیلم می گه: " هایدرا در دنیا جنگ به پا می کرد و... " دیالوگ دقیقش رو یادم نیست اما در مورد جنگ های نابرابر دنیا و ویرانی ها می گه. تند تند یه سری تصاویری مربوط به جنگ های سراسر دنیا پخش می کنه که اگه دقت کنید یکی از این تصاویر مربوط می شه به انقلاب ایران و چسبوندن عکس امام خمینی توسط مردم روی دیوارها! ( خب الآن نمی خواد بیاین برای من انقلاب ایران رو تحلیل کنید و درست و غلطش رو بگید! من خودم ته تحلیل سیاسی هستم و اصلا هم اعصاب ندارم یهو دعوامون می شه و منم دوست ندارم با شما دعوا کنم! مرسی!  :) )

خلاصه این که دیروز تا حالا دلم بخاطر این گرفته!


امضا: آدم نمای همیشه دلگیر!



3:

 دیروز رفتیم یکی از همین روستاهای اطراف. هوا عالی بود، آدما عالی بودن، همه چی خوب بود!

اما من اولش داشتم به خودکشی و خودزنی فکر می کردم!

بعد به یه چیزی که نفهمیدم چیه حساسیت نشون دادم دستم شروع به خارش کرد!

بعد حدود یه ساعت خواب بودم!

بعدم همه ش دستشویی داشتم تا رسیدیم خونه!

حالا تعجب می کنین اگه با همه ی این احوال بگم واقعا بهم خوش گذشت؟!

ولی واقعا واقعا بهم خوش گذشت! :)



4:

یه  چیزایی فهمیدم! چیزی که فهمیدم، خوب نیست! دلیلیه برای رفتنم، برای تنبیه خودم!

راستش من هیچ وقت به جز اون نه ده سال بچگیم رابطه م با بابام خوب نبوده! البته این واقعیت رو از همون دوازده سیزده سالگیم فهمیدم و اون چیزی نیست که تازه کشفش کردم اما بهش مربوطه!

اون واقعیت رو شاید هیچ وقت نتونم این جا بگمش اما احساس می کنم کاملا به زندگیم گند زدم و خودمم دارم تو این گند دست و پا می زنم!


- از زندگیت راضی هستی؟

+ از زندگی ای که خدا برام ساخته آره، اما از زندگی ای که خودم برای خودم ساختم، اصلا!



5:

روبروی آینه وایسادم و از نفر سوم، از اون منِ کرختِ زخمتِ درونم خواستم تا فکر منو، پای دلمو از زندگی جناب میم یا همون جناب برادر بکشه بیرون و امیدوارم که با همکاری همدیگه موفق بشم! ( الآن اون منِ سوم درونم، یعنی همین منِ کرخت زخمت درونم با یه حالت مغرورانه که زمخت بودنش رو کاملا نشون بده گوشه ی راست لبشو بالا برده و داره لبخند می زنه! لبخندی از روی رضایت )


راستی تا حالا از اون دو نفر دیگه حرف زده بودم؟! از اون دو تا منِ درونم که کمکم کردن تا از بحران مرگ آقاجون زنده بیرون بیام؟! ( فقط زنده بیرون بیام! نه این که باهاش کنار بیام! ) خب اگه براتون نگفتم پس حتما باید براتون بگم ولی الآن حوصله ش رو ندارم! و احتمالا تا مدت ها حوصله ش رو پیدا نکنم!


پ ن : برخلاف تصوراتتون من دیوونه نشدم و کاملا سالمم!

" هیچ در هیچ

پنج‌شنبه 17 خرداد 1397 ساعت 04:08

انقدر تو این رمان‌های مزخرفتون چرت‌و‌پرت نوشتین تا بالاخره من از رمان خوندن هم متنفر شدم!

مرسی که انقدر در جهت نابودی فرهنگ و زبان و اصالتمون تلاش می کنید!

دل تنگی، دلتنگی، د ل ت ن گ ی

شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 01:28

وبلاگو باز کردم دیدم یه سری چرت و پرتایی درمورد قرصام نوشتم. البته بهتره اون میم مالکیت رو حذف کنم و بگم قرصا!

خیلی وقته حتی به احتمال خوردن قرصا فکر هم نمی کنم! نه برا این که نمی خوام حالم خوب باشه، برا این که حالم از قرصا بهم می خوره!

دلم برا آقاجون برا عزیزجون تنگ شده! بیشتر از همیشه، بیشتر از همیشه، بیشتر از همیشه!

جناب برادر خودشو گم و گور کرده. البته فقط از زندگی من! احتمالا حالش ازم بهم می خوره!

از این جنس تنهایی متنفرم اما همین که یه نفر می خواد بهم نزدیک شه بی اختیار خودمو می کشم کنار. دیگه راحت نیستم با آدما!

حالا دارم می فهمم چرا عزیزجون از مرگ نمی ترسید! عزیزجون نه افسرده بود نه دلگیر، فقط دلتنگ یه سری آدمایی بود و خیلی سال بود برای رفع دلتنگی و بالا بردن میزان تحملش خودشو با این جمله دلداری می داد: یه روزی منم می‌رم!

اونقدر آقاجون و عزیزجون تو خاطراتم واضحن که حتی می تونم بوی پیرهنشون رو حس کنم!

این روزا فقط دارم به همه چی گند می زنم و فقط از خودم بیزارتر می‌شم!

دلیل

شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 01:18

دلم می خواست بهشون بگم ببخشید که هنوز زنده م!