دل تنگی، دلتنگی، د ل ت ن گ ی

شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 01:28

وبلاگو باز کردم دیدم یه سری چرت و پرتایی درمورد قرصام نوشتم. البته بهتره اون میم مالکیت رو حذف کنم و بگم قرصا!

خیلی وقته حتی به احتمال خوردن قرصا فکر هم نمی کنم! نه برا این که نمی خوام حالم خوب باشه، برا این که حالم از قرصا بهم می خوره!

دلم برا آقاجون برا عزیزجون تنگ شده! بیشتر از همیشه، بیشتر از همیشه، بیشتر از همیشه!

جناب برادر خودشو گم و گور کرده. البته فقط از زندگی من! احتمالا حالش ازم بهم می خوره!

از این جنس تنهایی متنفرم اما همین که یه نفر می خواد بهم نزدیک شه بی اختیار خودمو می کشم کنار. دیگه راحت نیستم با آدما!

حالا دارم می فهمم چرا عزیزجون از مرگ نمی ترسید! عزیزجون نه افسرده بود نه دلگیر، فقط دلتنگ یه سری آدمایی بود و خیلی سال بود برای رفع دلتنگی و بالا بردن میزان تحملش خودشو با این جمله دلداری می داد: یه روزی منم می‌رم!

اونقدر آقاجون و عزیزجون تو خاطراتم واضحن که حتی می تونم بوی پیرهنشون رو حس کنم!

این روزا فقط دارم به همه چی گند می زنم و فقط از خودم بیزارتر می‌شم!

دلیل

شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 01:18

دلم می خواست بهشون بگم ببخشید که هنوز زنده م!