" این جاده به کجا می رود؟!

چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت 06:12

1:

این روزا به خیلی چیزا فکر می کنم؛ گاهی به زندگی، گاهی به مرگ!

روزایی رو داشتم که هرچقدر هم سخت اما به زندگی فکر کردم. الآن اما مرگ همیشه یکی از گزینه هام برای انتخابه!

نه این که برای زندگیم شکرگزار نباشم! اتفاقا در روز چند بار برای زندگیم و نعمت هایی که دارم خدا رو شکر می کنم. الآن هم برای زندگی کردن تلاش می کنم و بهش امید دارم اما مرگ؟!

مرگ چیزیه که نمی تونم بهش فکر نکنم! به عنوان یه نقشه ی جایگزین برای وقتی که همه ی نقشه هات شکست می خورن! به قول دوستان انگلیسی زبانمون: " پلن بی " !

مرگ "پلن بی" منه!



2:

 گفتم دوستان انگلیسی زبان یاد یه چیزی افتادم! داشتم نسخه ی اصل iron man (2008) رو می دیدم. چقدر این فیلم ضدایرانیه!!! یعنی کاملا ایرانی و عرب و تروریست رو یه نفر معرفی می کنه! چقدر همه چی تو دنیا ضد ماست!

بعد یاد فیلم کاپیتان آمریکا افتادم. فکر کنم اسم درستش این بود: " کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان " . یه جایی از فیلم می گه: " هایدرا در دنیا جنگ به پا می کرد و... " دیالوگ دقیقش رو یادم نیست اما در مورد جنگ های نابرابر دنیا و ویرانی ها می گه. تند تند یه سری تصاویری مربوط به جنگ های سراسر دنیا پخش می کنه که اگه دقت کنید یکی از این تصاویر مربوط می شه به انقلاب ایران و چسبوندن عکس امام خمینی توسط مردم روی دیوارها! ( خب الآن نمی خواد بیاین برای من انقلاب ایران رو تحلیل کنید و درست و غلطش رو بگید! من خودم ته تحلیل سیاسی هستم و اصلا هم اعصاب ندارم یهو دعوامون می شه و منم دوست ندارم با شما دعوا کنم! مرسی!  :) )

خلاصه این که دیروز تا حالا دلم بخاطر این گرفته!


امضا: آدم نمای همیشه دلگیر!



3:

 دیروز رفتیم یکی از همین روستاهای اطراف. هوا عالی بود، آدما عالی بودن، همه چی خوب بود!

اما من اولش داشتم به خودکشی و خودزنی فکر می کردم!

بعد به یه چیزی که نفهمیدم چیه حساسیت نشون دادم دستم شروع به خارش کرد!

بعد حدود یه ساعت خواب بودم!

بعدم همه ش دستشویی داشتم تا رسیدیم خونه!

حالا تعجب می کنین اگه با همه ی این احوال بگم واقعا بهم خوش گذشت؟!

ولی واقعا واقعا بهم خوش گذشت! :)



4:

یه  چیزایی فهمیدم! چیزی که فهمیدم، خوب نیست! دلیلیه برای رفتنم، برای تنبیه خودم!

راستش من هیچ وقت به جز اون نه ده سال بچگیم رابطه م با بابام خوب نبوده! البته این واقعیت رو از همون دوازده سیزده سالگیم فهمیدم و اون چیزی نیست که تازه کشفش کردم اما بهش مربوطه!

اون واقعیت رو شاید هیچ وقت نتونم این جا بگمش اما احساس می کنم کاملا به زندگیم گند زدم و خودمم دارم تو این گند دست و پا می زنم!


- از زندگیت راضی هستی؟

+ از زندگی ای که خدا برام ساخته آره، اما از زندگی ای که خودم برای خودم ساختم، اصلا!



5:

روبروی آینه وایسادم و از نفر سوم، از اون منِ کرختِ زخمتِ درونم خواستم تا فکر منو، پای دلمو از زندگی جناب میم یا همون جناب برادر بکشه بیرون و امیدوارم که با همکاری همدیگه موفق بشم! ( الآن اون منِ سوم درونم، یعنی همین منِ کرخت زخمت درونم با یه حالت مغرورانه که زمخت بودنش رو کاملا نشون بده گوشه ی راست لبشو بالا برده و داره لبخند می زنه! لبخندی از روی رضایت )


راستی تا حالا از اون دو نفر دیگه حرف زده بودم؟! از اون دو تا منِ درونم که کمکم کردن تا از بحران مرگ آقاجون زنده بیرون بیام؟! ( فقط زنده بیرون بیام! نه این که باهاش کنار بیام! ) خب اگه براتون نگفتم پس حتما باید براتون بگم ولی الآن حوصله ش رو ندارم! و احتمالا تا مدت ها حوصله ش رو پیدا نکنم!


پ ن : برخلاف تصوراتتون من دیوونه نشدم و کاملا سالمم!