X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

امروز همونطور که به روانپزشکم قول دادم یه جلسه باهاش داشتم. خوشبختانه تشخیصش اون چیزی نبود که من ازش می ترسیدم. گفت وسواس فکری داری، اون هم شدید! گفت درمان می شه. فقط ممکنه شش ماه تا یک سال طول بکشه! 


خدایا میلیون ها بار سپاس بخاطر همون چیزهایی که می دونی!


- یه عالم اتفاق افتاده که می تونم ازشون بنویسم ولی فعلا حال نوشتن ندارم. پس باشه برای فردا یا روزهای بعد.

[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 00:51 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

دلم به شدت نوشتن و حرف زدن با یه نفر می خواد. یعنی حتی اگه تا صبح هم حرف بزنم دلم آروم نمی شه. اگه فکر می کنین این پستای پشت سر هم حوصله تون رو سر می بره این پست رو نخونین.


آقا جون خیلی وقته که رو تخت خوابیده و نمیتونه درست حرکت کنه. از وقتی هم که از بیمارستان مرخص شده هم بهونه گیر شده هم این که حرکتش مشکل تر شده. یادمه به دکترم گفتم: « اگه آقاجون بمیره من داغون می شم اما دلم می خواد آقاجون بمیره! »

راستش واقعا دلم نمی خواد آقاجون بمیره. آقاجون برای من بیش از یه پدربزرگه. من بهترین و قشنگ ترین خاطرات رو با آقاجون دارم. خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و نقش مهمی توی تربیتم داره.  اما این که می بینم آقاجون اینطوری اذیت می شه،  وقتی می بینم خاله بخاطر آقاجون گریه می کنه. وقتی چیزهایی رو می بینم که این جا نمی تونم بگم فقط احساس می کنم دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم. اونقدر که گاهی فکر می کنم رفتن آقاجون می تونه بهتر باشه!

دلم می خواد برم یه جای دور و اون جا تصادف کنم و حافظه م رو از دست بدم و هیچ وقت هم حافظه م رو به دست نیارم. جایی که نه کسی منو پیدا کنه نه من بتونم گذشته ی خودمو پیدا کنم.

چند سال پیش، آرزوی فراموشی می کردم و بعدتر، وقتی اونقدر حالم خوب شده بود که می خواستم برای زندگی تلاش کنم با خودم گفتم اگه این بار دوباره به جایی برسم که آرزوی فراموشی داشته باشم یعنی خیلی داغون شدم.

و الآن آرزوی فراموشی دارم و خیلی وقته که احساس می کنم اونقدر توی خودم فرو ریختم که دیگه خودم نیستم.

از قرص خوردن متنفرم ولی گاهی فکر می کنم اگه این قرصا بتونن این حجم فشار عصبی و نگرانی رو از بین ببرن دلم می خواد فقط به همین قرص ها پناه ببرم.

اما هنو زنرفتم نسخه م رو بگیرم. از طرفی هم بخاطر قولی که به دکترم دادم مجبورم سه شنبه دوباره یه جلسه باهاش داشته باشم و خوب می دونم اگه بفهمه قرصام رو نخوردم و حتی نرفتم نسخه م رو بگیرم عصبانی می شه.

از این روند سینوسی روحم خسته شدم. از این که یه مدت افسرده و غمگینم و یه مدت شاد و سرحال. از این که هیچ وقت نتونستم اهدافم رو عملی کنم. از این که تو تمام این سال ها همیشه درجا زدم و حتی می شه گفت پس رفت کردم.

به دنیا نگاه می کنم و با دیدن زیبایی هاش خوشحال می شم و میتونم ازش لذت ببرم.اما گاهی با خودم فکر می کنم که واقعا اینا منو خوشحال می کنه یا فقط دارم به شادی تظاهر می کنم؟

خدا هیچ کس رو تنها نمی ذاره اما گاهی تنهایی خیلی شدید می شه.مث الآن! دقیقا همین الآن!


دلم می خواد برای یه بارم که شده کاری رو که شروع کردم تموم کنم. دلم می خواد حداقل این بار جلسات درمان رو کامل کنم تا بتونم به قولم برای شاد بودن عمل کنم!

[ شنبه 8 مهر 1396 ] [ 01:51 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

یهو فهمیدم آهنگ "عروسک قشنگ من" می تونه آهنگ خیلی غمگینی باشه! 

[ جمعه 7 مهر 1396 ] [ 19:32 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

تصمیم جدی داشتم برای رفتن. رمز تلفن همراهم رو غیرفعال کردم. حساب های کاربری، رمزهای عبور و.. رو که فکر می کردم بعد از مرگم دیگران بهش نیاز داشته باشند رو یادداشت کردم. وسایل رو آماده کردم، بهونه های لازم برای تنها ماندن تو خونه رو آوردم. آماده شدم، از اون هایی که باید خداحافظی کردم و بعد بیشتر از همیشه به مرگ نزدیک بودم که نفهمیدم چی شد که بعد از چند دقیقه همه چیز تغییر کرد... زنده موندم.

حالم از خودم بهمم خورد که هنوز زنده بودم پس چندتایی از قرص ها رو برای تنبیه خودم خوردم و بقیه  رو هم ریختم توی پاکت و گذاشتم توی کیفم، حدودا پنجاه تا قرص. یه بسته تیغ گذاشتم توی کیف آرایشم و همه چبز رو آماده کردم تا اگه دوباره تصممیم به رفتن داشتم زمانی برای پشیمونی به خودم ندم. نوبت دکتر برای ساعت شش و نیم بود و با خودم گفتم با دکترم حرف می زنم اگه اوضاع بهتر نشد برمی گردم و همین امروز کارو تموم می کنم. تو سالن انتظار بودم که اون چندتا قرصی که خورده بودم داشت اثر می کرد و اونقدر کلافه م کرده بود که دلم می خواست جیغ بکشم، معده م کمی درد می کرد و احساس می کردم نفخ کرده، چشمام سنگین شده بود و به زحمت بیدار بودم. دلم می خواست سر خانومی که روبروم نشسته بود رو قطع کنم و بذارم روی سینه ش. نمونه ی کامل یه آدم قضاوت گر بود. اما مث یه آدم امیدوار به همه لبخند زدم و با همه مهربون بودم. با آدمای دیگه ای که تو سالن انتظار بودن حرف زدم ( کاری که معمولا انجام نمی دم. ) و حتی نوبتم رو با یه خانوم پیری که انگار نمی تونست خیلی منتظر بمونه عوض کردم!

 نوبتم که شد خدا خدا می کردم دکتر نفهمه قرص خوردم چون احساس می کردم چشمام از حالت طبیعی خارج شدن و حتی فکر می کردم به شدت قرمزن.

نمی خواستم دکتر بفهمه تا همین یه ساعت پیش داشتم زندگیم رو تموم می کردم اما از زیر زبونم کشید. یه سری سوال هم پرسید که خدا رو شکر اون سوالای تکراری ای نبود که هربار می پرسید چون واقعا از دادن جوابای تکراری خسته شدم. اتفاقی دیدم که توی پرونده نوشته مشکوک به ؟  نتونستم بخونم چی نوشته. احساس می کردم نمی تونم خیلی خوب کلمات رو کنار هم بچینم و منظورم رو برسونم. تا اون جایی که یادمه برای جواب دادن به یه سوال ساده بعد از این که یه عالم گفتم نمی دونم و یه عالم هم فکر کردم تونستم جواب بدم. می فهیدم که به شفافیت قبل حرف نمی زنم اما با خودم گفتم: خب به درک! اصن مگه مهمه که نتونم خوب حرف بزنم؟! اصن دلم میخواد چرت و پرت بگم. و اینطوری بود که تا آخر هی تند تند حرف زدم و هی از این شاخه به اون شاخه پریدم. بعد هم فکر میکنین دکتر بهم چی گفت؟ گفت: « می خوای یه مدت از خونه دور باشی؟ می خوای بستری بشی؟ » خلاصه که من مخالفت کردم. یه کم دلیل آورد اما بهش اطمینان دادم که لازم نیست نگران خودکشی کردن من باشه. بعد هم گفت که نامه ی بستری رو می نویسه اما فعلا صبر میکنه به شرط این که هفته ی بعد دوباره برم و یه عالم هم ازم قول گرفت که حتما حتما هفته ی بعد برم پیشش. فک کنم می خواست مطمین باشه زنده م. یه چندتایی هم قرص نوشت که هنوز حال و حوصله ش رو نداشتم برم بگیرم و فکر کنم تا هفته ی بعد هم حتی قرصارو نگیرم. فک کنم آخرش یکی باید مجبورم کنه! فقط "میم " صبح که خواب بودم اومد گفت بده نسخه ت رو برم قرصاتو بگیرم. منم هم خوابم میومد هم ترسیدم اگه صحبت قرص و دکتر و... بشه بپرسه دکتر چی گفت و من مجبور شم ماجرای بستری رو بهش بگم برا همین فقط بهش گفتم گرفتن قرصا رو بذا برا بعد. اونم گفت باشه و از خونه رفت بیرون.

ولی چیزی که فهمیدم این بود که همیشه فکر می کردم رفتنم می تونه روی خیلی ها تاثیر بذاره اما وقتی می خواستم همه چی رو تموم کنم و برم کاملا متوجه شدم که اصلا اینطور نیست. کسایی که فکر می کردم بخاطر من هرکاری می کنن حتی یه ذره هم براشون مهم نبود که زنده می مونم یا می میرم. وقتی که داشتم می رفتم خونه تا همه چیز رو تموم کنم فهمیدم دلم برای هیچ چیز و هیچ کس جز خانواده م تنگ نمی شه. اما حتی با خانواده م هم درست خداحافظی نکردم. فهمیدم دنیا برام خیلی بی معنی تر از چیزیه که فکر می کردم و وقتی به آدم ها نگاه می کرم می فهمیدم که تا چه انازه بیهوده زندگی می کنن. حتی دلم نمی خواست با دنیا خداحافظی کنم. همیشه فکر م یکردم قبل از خودکشی با خیلی چیزها خداحافظی کنم مثلا با درخت های توی حیاط یا با پرنده هامون و ... اما وقتی توی خیابون قدم می زدم و وقتی از کنار اون پارکی رد می شدم که پر از درختای قشنگ بود حتی بهشون نگاه نمی کردم. توی خونه حتی به پرنده هامون که تو قفس بودن هم نگاه نکردم. حتی از درخت انار توی حیاط که همیشه بیش از بقیه ی گیاه ها و درختای تو حیاط عاشقش بودم هم خداحافظی نکردم. بعدا وقتی به این ها فکر می کردم احساس کردم انگار که من هفته ها یا شاید ماه ها بود با همه ی دنیا خداحافظی کرده بودم. اما الآن بیش از همیشه احساس تنهایی می کنم. حالا که فهمیدم بودن یا نبودنم روی کسی تاثیری نمی ذاره!

 

پ ن: هرطور که دوست دارین قضاوت کنین، مهم نیست!

[ پنج‌شنبه 6 مهر 1396 ] [ 02:56 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

آدم ها معمولا دوست دارن آخرین حرفی که می زنن یه حرف خاص و پرمعنا باشه.
اما وقتی می خوای یه زندگی بی معنا رو پایان بدی چرا باید با یه حرف پرمعنا تمومش کنی؟!

این پایان زندگی منه! 

[ سه‌شنبه 4 مهر 1396 ] [ 16:02 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

١- تو این چند روزی که ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد. آقاجون حالش بد شد و بردنش بیمارستان، حالش اصلا خوب نبود. ترسیده بودم از این که نکنه دیگه نداشته باشمش! وقتی داشتن می بردنش تو آمبولانس حالم بد شد، یه حمله ی عصبی.
از چند سال پیش که تو مدرسه حالم بد شد تا اون روز هیچوقت دیگه هیچ حمله ای نبود. خداروشکر آقا جون حالش خوب شد و چند روز پیش اومد خونه.
دیروز خونه ی آقاجون بودیم، تو آشپزخونه بودم. نفهمیدم چی شد که یهو خاله جون از تو پذیرایی داد زد: " نگین حالت خوبه؟! "
بعد که جواب دادم و خیالش راحت شد گفت آخه یه صدایی اومد فکر کردم باز حالت بد شده. گفتم: خیالت راحت، خوبم. بقیه اینجان تنها نیستم.
اینو که گفتم یهو از خودم بدم اومد، از این که همیشه بقیه باید نگران حالم باشن و بخاطر من اذیت بشن.


٢- قبلا این جا گفته بودم موضوعی رو درمورد خودم فهمیدم که باعث شد بترسم از این که شاید حالم هیچ وقت خوب نشه.
امروز صبح اون موضوع برام روشن تر شد و از همون صبح تا حالا از شدت استرس تپش قلب دارم. حالا نکته ی جالب اینجاست که یه فیلم روانشناسی باعث شد دنبال این موضوع برم و هرچی بیشتر درموردش خوندم و تحقیق کردم ترسم بیشتر شد.
البته من کارشناس نیستم و نمی تونم درمورد این موضوع هیچ نظری بدم اما خب فکرمو بدجوری درگیر کرده! امیدوارم اشتباه کرده باشم! خدای خوب من یه کاری کن که تشخیصم اشتباه باشه!

٣- موارد مثبت:
الف- آقاجون حالش خیلی بهتر شده. تو شهر خودمون براش یه خونه اجاره کردیم تا بهمون نزدیک باشه.

ب- بیش از دو هفته بود که نمی تونستم خوب بخوابم، دیروز تا حالا خیلی بهترم!

خدایا بخاطر تمام قشنگی ها متشکرم!


پ ن: احساس می کنم این بار خیلی آشفته نوشتم اما خب زیاد حالم خوب نیست و کلمات انگار درست به ذهنم نمیاد. معذرت!

[ دوشنبه 3 مهر 1396 ] [ 23:57 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

عید بزرگ غدیر مبارک! : )

امیدوارم بهترین ها رو تجربه کنید!

 


ادامه مطلب

[ شنبه 18 شهریور 1396 ] [ 08:23 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

می دونین چند بار این پست رو نوشتم و پاک کردم؟!

 

1ـ امروز پسردایی یه مهمونی گرفته که من اصلا حوصله ش روندارم اما از اونجایی که همسر پسردایی اصرار کرد که بریم و من هم دلم نمی خواد همچین آدم های نازنینی رو ناراحت کنم مجبورم برم! و دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که باید چی بپوشم؟! که الآن به این نتیجه رسیدم که مگه مهمه لباسم خاص و جدید باشه؟! همین که یه چیز مناسب باشه کافیه.

راستش اصلا دلم نمی خواد به مهمونی ای برم که شلوغ و پر سروصداست و مدام مجبوری بخندی و به همه لبخند بزنی و درضمن آدم های زیادی اونجان که می تونن سوال های زیادی بپرسن!

من چند سالی رو کلا توی این حالت بودم. یعنی دلم نمی خواست برم مهمونی به همین دلایلی که تو خط بالا گفتم اما یه مدت بود که خیلی بهتر شده بودم که مصرف قرصا به جای این که حالمو بهتر کنه باعث شد درعرض یکی دو هفته یه عالم افسرده تر بشم و راستش تمام تلاشم رو هم کردم که بهش غلبه کنم اما این افسردگی بود که بهم غلبه کرد و نذاشت حتی درمانم رو ادامه بدم و باعث شد دوباره از این مهمونیا متنفر بشم و الآن طوری تو زندگیم نفوذ کرده که گاهی واقعا دوستش دارم و با این که تصمیم گرفتم شاد باشم و واقعا افسردگی و تبعاتش داره اذیتم می کنه اما گاهی دلم نمی خواد این افسردگی تموم بشه! می دونم شاید فکر کنین دیوونه شدم اما خب واقعا این حسیه که این چند روز دارمش. تا حالا کسی رو دیدین عاشق شکنجه گرش بشه؟!

به هرحال من همچنان دارم تلاش می کنم که سر قولم برای شاد بودن بمونم و با این که هیچ تمایلی برای قشنگ لباس پوشیدن و رفتن به مهمونی ندارم اما می خوام امروز حداقل تا جایی که می تونم نقش یه آدم شاد رو بازی کنم، شاید تاثیرگذار بود!

 

2ـ دوست مهدیه مرده! می بینین چه کلمه ی بی رحمیه؟!

مردن!

همینقدر سرد و همینقدر بی رحم!

بعد از مرگ عزیزجون من از مرگ بقیه می ترسم... از کاری که مرگ با زندگی می کنه می ترسم! کلا از " از دست دادن "!

دیشب که دختردایی گفت دوستش مرده من فقط دلم می خواست به هیچ چیز فکر نکنم! دلم می خواست به این فکر نکنم که چه بلایی سر خانواده ش اومده. من ناراحت بودم اما نه اونقدر که همیشه از شنیدن خبر مرگ آدم ها ناراحت می شم. فقط احساس می کردم حالم از دنیا بهم می خوره و احساس می کردم قلبم به سردی مرگ شده. برای خانواده ش بیشتر از خودش که مرده دعا کردم. چون خانواده ش قراره از الآن تا وقتی که نفس می کشن با یادآوری جای خالیش هزاران بار بمیرن. راستش فقط دلم می خواست بگم به درک که دنیا این همه آشغاله و زندگیمو بکنم.

 

پ ن: قبلا از ترس هام حرف نمی زدم. چون حتی از صحبت کردن درموردشون هم می ترسیدم. فکر می کنم این که یکی از ترس هام رو این جا بیان کردم خودش یه نوع پیشرفت باشه! : )

 

3ـ چند روز پیش دوتا حقیقت رو درمورد خودم فهمیدم که اولیش آزارم داد و باعث شد با آغوش باز به استقبال غم و افسردگی برم و دومیش هم باعث شد بترسم از این که شاید هیچ وقت کاملا حالم خوب نشه!

الآن نمی تونم اون دو تا حقیقت رو بگم اما امیدوارم این دوتا مساله که الآن دو تا حقیقت و جزء شرایط زندگی منه یه روزی به خاطره تبدیل بشن، به گذشته!

امیدوارم یه روز به خودم بگم من از پس این دوتا براومدم!

 

4ـ پیشنهاد کاری خاله جون رو رد کردم. اون هم فقط بخاطر این که دوست ندارم شغلی داشته باشم که مجبور باشم خیلی با مردم حرف بزنم! ( که البته این هم برمی گرده به مورد یک و سه ) منی که چند سال رویای این شغل رو داشتم به راحتی گفتم حالم از این شغل بهم می خوره و می دونم که احتمالا بعدا پشیمون می شم ( اموجی آدم نمای احمق ) اما خب همچنان حالم از این شغل بهم می خوره! البته امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیافته!

 

پ ن: وقتی داشتم پیشنهاد کاری رو رد می کردم می خندیدم درحالی که خیلی بی دلیل بغض کرده بودم و تو دلم به خودم فحش می دادم.

 

5ـ دیروز تولد خاله جون بود. خاله اما غمگین بود. دلم می خواست بغلش کنم و بهش بگم دلیل ناراحتیت هرچی هم که باشه من همیشه برای شاد بودنت دعا می کنم و کنارت می مونم!

اما چرا این کارو نکردم؟!

چرا فقط براش شعر تولد خوندم؟!

 

6ـ دیروز دفترچه خاطراتی رو پیدا کردم که مربوط به شش تا هشت ماه بعد از مرگ عزیزجون بود! فکر می کردم پر از خاطره های غمگین باشه که یه آدم نمای عصبانی نوشته باشه اما به جز یه خاطره همه ی نوشته ها حرف هایی بودن که یه آدم نمای امیدوار خطاب به یه آدم نمای غمگین و عصبانی نوشته بود تا بتونه یه زندگی عادی و شاد داشته باشه!

یادمه داشتم برای زندگی کردن با چنگ و دندون می جنگیدم.

یادمه به جای این که گریه کنم و خودمو توی خونه حبس کنم به هر دری می زدم که زندگی دوباره عادی باشه!

و یادمه که به جای این که نتیجه ی تلاش هام رو ببینم و به یه زندگی شاد برسم آروم آروم همه چی تغییر کرد و استرس ها شروع شد، نگرانی ها شدت گرفت و رسیدم به اینی که الآن هستم!

امیدوارم این بار تلاش هام نتیجه ی خوبی داشته باشن!

و به یه چیز عجیب رسیدم. توی خاطراتم نوشته بودم که به خدا قول دادم شاد و شکرگزار زندگی کنم! یعنی همین قولی رو که الآن به خدا دادم رو اون روز هم داده بودم اما چرا چیزی درموردش یادم نیست؟!

 

7ـ گاهی حس می کنم هیچ تلاشی برای شادی نمی کنم! گاهی احساس می کنم دارم مث یه ماشین، مث یه ربات فقط کلمه ی شادی رو تکرار می کنم. اما با این وجود احساس می کنم حالم بهتر شده. : )

[ سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ] [ 12:28 ] [ آدم نما ]

[ 0 نظر ]

هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. همه چی هم خوبه خدا رو شکر! از وقتی هم که تصمیم گرفتم شاد باشم اوضاع خیلی بهتر شده اما من فقط ناراحتم! و یه عالمه حرف دارم برای گفتن...

یه عالمه حرفی که هربار می نویسمشون و بعد به خودم می گم: " خب که چی؟! اینا رو نوشتی که چی بشه؟! " و بعد پاکشون می کنم!

ولی با همه ی این احوال باز هم می خوام به تلاشم برای شادی ادامه بدم. امیدوارم خدا کمکم کنه! :)



برای شادی، سلامت و آرامشمان آمین! :)

[ یکشنبه 12 شهریور 1396 ] [ 14:12 ] [ آدم نما ]

[ 2 نظر ]

پستی که حذف شد!

[ یکشنبه 12 شهریور 1396 ] [ 06:19 ] [ آدم نما ]

[ 1 نظر ]

.: تعداد کل صفحات (135) :. << 1 2 3 4 5 ... 14 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه