" =)))))

جمعه 13 بهمن 1396 ساعت 01:32
خدایا! برف خیلی خوشحالم کرد! ممنون! :) عاسقتم، بسیار!

" ؟!

شنبه 30 دی 1396 ساعت 04:40

میگه: ازت متنفرم!

می گم: می دونم.

دوباره می گه: دارم می گم ازت متنفرم!

باز بهش می گم: می دونم.

می گه: شوخی نمی کنم. واقعا ازت متنفرم!

دوباره می گم: می دونم.





پ ن: این حس، این دریافت تنفر از سوی اطرافیان چیز جدیدی نیست برا من! بهش عادت کردم؛

ولی خب به این معنا نیست که درد نداره!

" سکوت

سه‌شنبه 26 دی 1396 ساعت 00:10

امشب، شب خوبی نبود، کلا این چند هفته روزای خوبی نیستن!

حتما خیلی خوندین این طرف و اون طرف جمله هایی مث: " دلم یک کمای طولانی می خواد! " یا " دلم یه کمای عمیق می خواد! "

بیشتر شبیه کلیشه شده انقدر که این جمله ها رو خوندیم اما حس این روزای من دقیقا همینه! دلم می خواد محو شم، لال شم، می خوام کم کم از زندگی کمرنگ شم، می خوام فرو برم تو دنیای خودم، می خوام برم یه جایی بیرون از زندگی، زندگی کنم!

دلم می خواد برم یه جای دور زندگی کنم و هیچی از گذشته م یادم نیاد! دلم می خواد یه مدت نباشم! دلم می خواد دیگه حتی یه کلمه هم با هیچ کس، هیچ کس حرف نزنم!

یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 04:18
می گم یه وقت فکر نکنین تلگرامو رفع فیلتر کردین ما خوشحال شدیم بقیه چیزا یادمون رفته!!!

جمعه 22 دی 1396 ساعت 02:13

گاهی دلم می خواد از بقیه بپرسم: " می شه من برم؟! " 

و اگه کسی نگه بمون، اونقدر شجاعت داشته باشم که همون موقع برم!

"

جمعه 22 دی 1396 ساعت 02:10

این جا تنها جاییه که می تونم از چیزایی حرف بزنم که هیچ وقت نمی تونم به هیچ کس بگم.

گاهی فکر می کنم نوشته هام لوس و مزخرف به نظر می رسن، بعد با خودم می گم من همیم که هستم! هرچقدر لوس و هرچقدر مزخرف اینا حرفایی هستن که فقط می تونم اینجا بگم.

" جمله!

جمعه 22 دی 1396 ساعت 02:02

گاهی به اونایی فکر می کنم که امیدوارنه زندگی می کنن و به اونایی که از خودکشی حرف می زنن فحش می دن.

به نظرم آدمای تنهای درد کشیده ای نمیان! اونا شاید حتی هیچ دردی رو تنهایی تحمل نکردن.

تنهایی دردناکه. مزخرفه. آدمو تا ته دیوونگی می بره. بعضی چیزا رو نمی شه تنهایی تحمل کرد.

آدمی که واقعا درد تنهایی رو کشیده باشه حداقل یه بار به مرگ فکر کرده.

تنهایی فقط به معنای تنها بودن نیست. یه سری آدمایی هستن که یه عالم دوست و آشنا و فامیل دارن، یه خانواده ی ظاهرا خوب دارن اما تنهان.

گاهی حتی شرایط طوری می شه که بعد از حرف زدن با آدم ها بیشتر از قبل احساس تنهایی می کنی.

امشب با جناب میم حرف زدم و جمله ای گفت که قبلا از مریم شنیده بودمش و همین جمله بود که باعث شده بود رابطه ی من و مریم از یه دوستی صمیمانه تبدیل بشه به رابطه ای که داره بهم تحمیل می شه. شاید جناب " میم " از گفتن اون جمله منظوری نداشت اما من یه عالم منظور پشت اون جمله دیدم، یه عالم دردم گرفت، یه عالم به خودم فحش دادم و آرزو کردم کاش هیچ وقت هیچی به هیچ کس نگفته بودم.


این چند هفته خیلی عصبیم.

احساس می کنم زندگیم داره برمی گرده به چند سال قبل، فکر می کنم به این که نکنه شرایط بشه مث چند سال پیش؟! تحمل کردنش کشنذه بود.

" غیرقابل توضیح

سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 07:50

می دونین یکی از آرزوهای من چی بود؟! این که یه بار با یه نفر که پایه باشه برم و تمام خاطرات مردم رو از اتفاقای عجیب و غیرقابل توضیحی که براشون افتاده جمع کنم و کتاب کنم! بدون هیچ پیش داوری یا حتی قضاوتی! اعتقاد داشتم از دل این داستان ها حقایق زیادی کشف می شه!

حالا دلیل این آرزو چی بود؟! این بود که وقتی بچه بودم چیزهای عجیب زیادی دیدم. مثلا یه شب تا صبح شاهد صحبت دو تا موجود کوچیک شبیه آدم بودم که بالای یه درخت کاج نشسته بودن و خدا می دونه که من تا صبح چقدر از ترس به خودم لرزیدم. یادمه از ترس حتی جرات تکون خوردن نداشتم!

یا حتی یه بار همین چند سال پیش با دختر عموم تو یه نصفه شب خنک تابستونی یه سفینه ی فضایی دیدیم.

تنها چیزی که اون روزا می دونستم این بود که با بزرگ شدنم همه ی این اتفاقات تموم می شن.

تنها چیزی که ازش مطمینم اینه که اون اتفاق ها چیزی بیش از خیالات بچگی بود چون بعضی از این تجربیات حتی توی نوجوانیم اتفاق افتاده مثلا همین دیدن سفینه ی فضایی برای همین پنج شش سال اخیره.

شما هم تجربه ی عجیبی دارین که تا حالا به کسی نگفته باشین؟

" حتی شما دوست عزیز!

شنبه 9 دی 1396 ساعت 14:24

از همه ی آدم های این جهان خسته م! از همشون! همه ی همه!

" عروسک قشنگ من …

جمعه 7 مهر 1396 ساعت 19:32
یهو فهمیدم آهنگ "عروسک قشنگ من" می تونه آهنگ خیلی غمگینی باشه! 
( تعداد کل: 38 )
<<    1       2       3       4    >>