X
تبلیغات
رایتل

:) everything is OK

یک آدم نمای خوشحال! :)

عناوین یادداشت ها

  • " دلگرفتگی و تلاش های سخت (سه‌شنبه 30 آبان 1396 00:10)
    1- تو کوچه میرفتم که یه پسر بچه ی حدودا نه ساله متلک گفت بهم! :| واقعا؟! واقعا می شه باور کرد؟! بچه ها آدم به دنیا میان ولی آدم موندنشون به شما بستگی داره! لطفا آدم پرورش بدین! بچه ای که صبح تا شبش با بازی کردن تو کوچه می گذره توسط همون آدم های تو کوچه هم تربیت می شه. 2- امروز صبح تا شب جون کندم! البته یه کم اغراق...
  • " تنهایی! (شنبه 27 آبان 1396 22:41)
    تنهایی بدجور راه نفسمو بسته! عرضه ش رو هم ندارم یکی رو تور کنم! : |
  • " خدای شنوای مهربان! (سه‌شنبه 23 آبان 1396 01:39)
    حداقل کاری که می تونیم برای هموطنای زلزله زدمون انجام بدیم اینه که براشون دعا کنیم! خدای مهربونم! کشورم و مردم عزیزم رو به دست های مهربان و پناه امن تو می سپارم!
  • " الکی نوشت (یکشنبه 21 آبان 1396 00:01)
    من قرارم با زندگی، با خدا، شادی بوده. حالا این که توی این شرایط هستم و حالم داره از دنیایی که آدما ساختن بهم می خوره دلیل نمی شه که دنبال شادی هام نرم. هنوز سرقولم هستم. تا وقتی هم که قرصا رو بخورم افسردگی هام خیلی کمترن. دو سه روزه که قرصا رو می خورم و به وضوح افسردگی ها کمتر شدن. ( فکر کنم توی نوشته هام پیدا باشه.)...
  • " دل به دریا زدن و دم نزدن می خواهد! (سه‌شنبه 16 آبان 1396 01:18)
    امشب دومین شبیه که از قرص خبری نیست. دیشب اونقدر عصبی بودم که قرص هام رو نخوردم. امشب هم ماجرا تقریبا همونه به علاوه ی این که من امشب رو خونه ی خاله جون می گذزونم و اگه بخوام قرصامو بخورم مجبورم برم تو اتاق کناری و همین باعث می شه بقیه که تو اتاق خوابیدن بیدار بشن. قرص نخوردن خوبه! اما من مجبورم قرصای مزخرفمو بخورم...
  • " سوغاتی (یکشنبه 14 آبان 1396 23:24)
    - امروز نوبت دکتر داشتم و از اون روزایی بود که حالم از هرچی قرص بود بهم می خورد! با این وجود با خودم جنگید و پاشدم رفتم دکتر و با این که با دکترم حرف زدم حتی همین الآنم دلم می خواد همه قرصامو بریزم دور. امشب از این قرصای مزخرف خبری نیست. صرفا جهت خالی شدن دل لوس من! - این جایی که میرم دکتر چندتا دکتر دیگه هم مطب دارن....
  • " بدون عنوان (سه‌شنبه 9 آبان 1396 15:43)
    خدایا واقعا جواب تلاش هام این بود؟! خدایا! حتی موقعی که بیشتر از هروقت دیگه دلم می خواست بمیرم قوی بودم و پیگیر درمانم شدم تا برسم به امروز؟! به امروز که با بغض تو خیابون راه برم و بهت بگم: این بار دیگه واقعا دلم می خواد بمیرم؟!!! به این که نهارمو با بغض بخورم و مجبور باشم بیش از همیشه همه چی رو بریزم تو خودم؟! به این...
  • " رنج بی پایان بودن (پنج‌شنبه 13 مهر 1396 20:23)
    غمی که اینجاست اونقدر سنگینه که می شه امشب مرد! دلم یه سکوت طولانی می خواد. یه سکوت ابدی می خوام. خسته م از بودن
  • " بدون عنوان ٢ (چهارشنبه 12 مهر 1396 21:07)
    به دکترم نگفتم که هنوزم این فکر خودکشیه که آرومم می کنه چون دلم نمی خواست دوباره حرف از بستری شدن بزنه یا این که یه عالم قرص بده یا باز مشکوک بشه به انواع و اقسام بیماری های روحی و یه عالم سوال عجیب غریب و تکراری بپرسه. فقط بهش گفتم دلم می خواد شاد زندگی کنم و دیگه به خودکشی فکر نکنم. بهش گفتم می خوام مث بقیه شاد و...
  • " بدون عنوان (چهارشنبه 12 مهر 1396 00:51)
    امروز همونطور که به روانپزشکم قول دادم یه جلسه باهاش داشتم. خوشبختانه تشخیصش اون چیزی نبود که من ازش می ترسیدم. گفت وسواس فکری داری، اون هم شدید! گفت درمان می شه. فقط ممکنه شش ماه تا یک سال طول بکشه! خدایا میلیون ها بار سپاس بخاطر همون چیزهایی که می دونی! - یه عالم اتفاق افتاده که می تونم ازشون بنویسم ولی فعلا حال...
  • " وقتی تنهایی می تازد! (شنبه 8 مهر 1396 01:51)
    دلم به شدت نوشتن و حرف زدن با یه نفر می خواد. یعنی حتی اگه تا صبح هم حرف بزنم دلم آروم نمی شه. اگه فکر می کنین این پستای پشت سر هم حوصله تون رو سر می بره این پست رو نخونین. آقا جون خیلی وقته که رو تخت خوابیده و نمیتونه درست حرکت کنه. از وقتی هم که از بیمارستان مرخص شده هم بهونه گیر شده هم این که حرکتش مشکل تر شده....
  • " عروسک قشنگ من … (جمعه 7 مهر 1396 19:32)
    یهو فهمیدم آهنگ "عروسک قشنگ من" می تونه آهنگ خیلی غمگینی باشه!
  • " هیچ! (پنج‌شنبه 6 مهر 1396 02:56)
    تصمیم جدی داشتم برای رفتن. رمز تلفن همراهم رو غیرفعال کردم. حساب های کاربری، رمزهای عبور و.. رو که فکر می کردم بعد از مرگم دیگران بهش نیاز داشته باشند رو یادداشت کردم. وسایل رو آماده کردم، بهونه های لازم برای تنها ماندن تو خونه رو آوردم. آماده شدم، از اون هایی که باید خداحافظی کردم و بعد بیشتر از همیشه به مرگ نزدیک...
  • "" کسی مقصر نبود! (سه‌شنبه 4 مهر 1396 16:02)
    آدم ها معمولا دوست دارن آخرین حرفی که می زنن یه حرف خاص و پرمعنا باشه. اما وقتی می خوای یه زندگی بی معنا رو پایان بدی چرا باید با یه حرف پرمعنا تمومش کنی؟! این پایان زندگی منه!
  • " برای آرامش، سلامت و خوشبختی آمین! (دوشنبه 3 مهر 1396 23:57)
    ١- تو این چند روزی که ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد. آقاجون حالش بد شد و بردنش بیمارستان، حالش اصلا خوب نبود. ترسیده بودم از این که نکنه دیگه نداشته باشمش! وقتی داشتن می بردنش تو آمبولانس حالم بد شد، یه حمله ی عصبی. از چند سال پیش که تو مدرسه حالم بد شد تا اون روز هیچوقت دیگه هیچ حمله ای نبود. خداروشکر آقا جون حالش خوب...
  • " ... (شنبه 18 شهریور 1396 08:23)
    عید بزرگ غدیر مبارک! : ) امیدوارم بهترین ها رو تجربه کنید! یه مسافرت دو روزه ی عالی داشتیم که به معنای واقعی کلمه تمام این دو روز رو آروم و شاد بودم. خدا رو شکر! باخودم فکر کردم که تصمیمم برای شاد بودن موفقیت آمیز بود! دیشب برگشتیم خونه و بعد از دو روز آرامش دوباره نگرانی ها حمله کردند. راستش من دیگه تحمل این نگرانی...
  • " از سری پست های بدون عنوان (سه‌شنبه 14 شهریور 1396 12:28)
    می دونین چند بار این پست رو نوشتم و پاک کردم؟! 1ـ امروز پسردایی یه مهمونی گرفته که من اصلا حوصله ش روندارم اما از اونجایی که همسر پسردایی اصرار کرد که بریم و من هم دلم نمی خواد همچین آدم های نازنینی رو ناراحت کنم مجبورم برم! و دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که باید چی بپوشم؟! که الآن به این نتیجه رسیدم که مگه...
  • " بدون عنوان (یکشنبه 12 شهریور 1396 14:12)
    هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. همه چی هم خوبه خدا رو شکر! از وقتی هم که تصمیم گرفتم شاد باشم اوضاع خیلی بهتر شده اما من فقط ناراحتم! و یه عالمه حرف دارم برای گفتن... یه عالمه حرفی که هربار می نویسمشون و بعد به خودم می گم: " خب که چی؟! اینا رو نوشتی که چی بشه؟! " و بعد پاکشون می کنم! ولی با همه ی این احوال باز هم...
  • " حذف شد! (یکشنبه 12 شهریور 1396 06:19)
    پستی که حذف شد!
  • " شهریور (جمعه 3 شهریور 1396 02:41)
    من کلا همیشه عاشق شهریور بودم نه بخاطر این که ماه تولدمه، بخاطر این که شهریور کلا ماه دوست داشتنی و عشقیه! تابستون گرم دوست نداشتنی کم کم تموم می شه و باد و بارون پاییزی جاشو می گیره. مخصوصا باد و بارون های خیلی یهویی شهریور که من عاشقشم! معمولا هرسال من همه جا آغاز شهریور رو تبریک می گفتم ( یعنی تا این حد عاشق...
  • " بهت نیاز دارم!!! (پنج‌شنبه 2 شهریور 1396 01:43)
    خدایا! می شه بیای این پایین و بهم بگی که همه ی نگرانی هام الکی و بی دلیلن؟! می شه کنارم بمونی و قلبمو آروم کنی؟! می شه زندگیمون رو پر کنی از شادی؟! واقعا بهت نیاز دارم!
  • " عصبانی (دوشنبه 30 مرداد 1396 22:25)
    امشب ناراحتم. و یه دلیل خوب برای ناراحتیم دارم. از خودم ناراحتم! از این که تا این حد ضعیفم. فهمیدم برخلاف انتظارم، اثرات تفاقات گذشته همچنان دنبالمه و من همچنان همون آدم مزخرفیم که چند سال پیش بودم. فهمیدم اونی که سد راهمه فقط خودمم، فقط خودم!
  • " آدم نمای بی ادب (شنبه 28 مرداد 1396 02:57)
    خاک بر سرتون که هر سایتی رو تو این مملکت باز کردم شما عقده ای ها فیلترش کردین! خاک بر سرتون با این عقاید مزخرفتون! پ ن: برا دانلود کردن فیلمی که اصلا، یعنی واقعا اصلا از نظر اخلاقی و... هیچ مشکلی نداره چند ساعت تو اینترنت معطل بودم. آخرش هم مجبور شدم با یه کیفیت افتضاخ فیلم رو دان کنم! :|
  • " شادی و سایر متعلقات! (چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:58)
    1ـ یه پست طولانی نوشتم درمورد این موضوع خنده دار که حتی یه سرویس بهداشتی هم می تونه برای آدم خاطره انگیز بشه و این اصلا عجیب نیست. اما خب تصمیم گرفتم هیچ وقت توی وبلاگ نذارمش. اما درهرحال فقط می خواستم بگم دیشب همین موضوع باعث شد کمی شاد باشم. هرچند کوتاه و گذرا و هرچند این شادی چند ثانیه ای بیشتر نبود اما فکر می کنم...
  • " باید زندگی کردن رو یاد بگیرم! (شنبه 14 مرداد 1396 22:44)
    1- دیروز بعدظهر از خستگی خوابم برد.یه خواب وحشتناک دیدم. توی خواب از شدت ترس و ناراحتی شروع کردم به دعا کردن، یعنی بیشتر شبیه التماس کردن بود. می گفتم: خدایا! به خودت قسم اگه مشکلم حل شه (مشکلی که تو خواب برام پیش اومده بود. ) قول میدم که همه ی تلاشمو بکنم که شاد زندگی کنم. اینو که گفتم یهو از خواب پریدم. می دونم فقط...
  • " منی که نمی تونه فلسفه بخونه! (یکشنبه 8 مرداد 1396 01:59)
    مادربزرگ هام ناگهانی رفتن؛ خیلی ناگهانی! هنوز توی شک اون روزام! به قول یه نفر چون مامان بزرگام نبودن رو بلد نبودن هنوزم هستن تو زندگیم! تو قصه هام، تو شعرام، تو خاطراتم، تو احساساتم، تو نقل قول هام، تو ذهنم، تو ذهنم، تو ذهنم... همین جا درست وسط زندگیم! مادربزرگ مادریم هشت سال پیش رفت و مادربزرگ پدریم حدود یک سال و نیم...
  • " :/ (جمعه 6 مرداد 1396 02:52)
    اون چیزی که می خوام باشم، و اون چیزی که هستم ده میلیون سال نوری با هم فاصله دارن! :/ :|
  • " بی خوابی، مریم، تلاش های نصفه و نیمه! (سه‌شنبه 27 تیر 1396 21:44)
    1_ نزدیک سی ساعته که نخوابیدم! تا الآن خوابم نمیومده! ولی الآن کم کم دارم خواب آلود می شم! یادمه آخرین باری که این بی خوابی ها اومد سراغم بیش از پنجاه ساعت بیدار نگهم داشت. میدونم باورتون نمی شه اما واقعا بیش از پنحاه ساعت بود که حتی یه لحظه هم نتونسته بودم بخوابم. منم زنگ زدم به یکی از دوستام و گفتم: همین الآن بیا...
  • " دیشب اعتراف کردم که روحم رو داغون کردم! (چهارشنبه 14 تیر 1396 12:55)
    خواب می دیدم که می خواستم خودکشی کنم. خواب می دیدم که آدرس وبلاگمو به کسی دادم که به هیچ عنوان نمی خواستم آدرس وبلاگمو داشته باشه! خواب هام آشفته ن! اما خدا رو شکر اوضاع کم کم داره بهتر می شه! با این که مدام تو کارم به مشکل می خورم و تازگیا اونقدر سرد و بی احساس شدم نسبت به زندگی و آدما که خودم هم این سرد شدن رو کاملا...
  • " آمین (جمعه 9 تیر 1396 21:19)
    خدا! می دونی چقدر بهت احتیاج دارم؟! به دستات که معجزه کنن؟!
.: تعداد کل صفحات (135) :. 1 2 3 4 5 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه